وَلَقَد بَحَحتُ مِنَ النِّداءِ * بِجَمعِكُم هَل مِن مُبارِزٍ « 1 »
يعنى : بانگ من درشت و خشن شد از بس در موقف مبارزت ايستادم و طلب مبارز كردم .
چون عمرو لختى از اين گونه سخن كرد ، ديگر باره امير المؤمنين عليه السلام اجازتِ ميدان خواست . رسول خدا صلى الله عليه و آله همچنان خاموش بود . در اين كرّت عمرو از درِ شناعت و شماتت سخنى چند ادا كرد .
على عليه السلام ، عرض كرد : يا رسول الله مرا رخصت فرماى تا با وى محاربت كنم .
خدا رحمت كند مرحوم فتحعلى خان ملك الشعرا را كه در اين مقام چه نيكو گفته :
پيمبر سرودش كه عمرو است اين * كه دست يلى آخته ز آستين
على گفت : اى شاه اينك منم * كه يك بيشه شير است در جوشنم
امير المؤمنين عليه السلام ، اذن قتال گرفت و آهنگ ميدان كرد و زمين جنگ با عمرو تنگ كرد و در جواب اشعار او فرمود :
لا تَعجَلن فَقَد أتاك * مُجيب صوتِك غير عاجز
در اين وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « بَرَزَ الإيمانُ كُلُّه إلى الشركِ كُلِّه » .
پس امير المؤمنين عليه السلام عمرو را دعوت فرمود به يكى از سه امر : يا اسلام آورد يا دست از جنگ با پيغمبر بدارد و يا از اسب پياده شود .
عمرو امر سوم را اختيار كرد ، اما در نهان از جنگ با امير المؤمنين عليه السلام ترسناك بود .
لاجرم گفت : يا على به سلامت باز شو ، هنوز تو را هنگام ميدان و نبرد با مردان نرسيده .
هنوزت دهان شير بويد همى ، و ديگر آنكه من با پدرت دوست بودم و دوست نمىدارم كه تو را بكشم و نمىدانم پسر عمّت به چه ايمنى تو را به جنگ من فرستاد و حال آنكه من قدرت دارم تو را به نيزهام بربايم و در ميان آسمان و زمين معلّق بدارم كه
هامش
( 1 ) . كنز الفوائد ، ص 137 .