گفتم : من با تو بودم كه داخل روضه مقدسه شدى تا اين وقت و ترا به صاحب اين قبر قسم مىدهم آنچه كه امشب بر تو گذشت از اول تا آخر به من خبر بدهى .
فرمود : با يك شرط ، مادامى كه من در حال حيات هستم به كسى نگوئى .
بعد از آنكه اطمينان پيدا كرد فرمود :
در بعضى مسائل كه بر من مشكل شده بود فكر مىكردم به دلم افتاد بروم از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام سؤال نمايم بعد از آنكه به درب رسيدم بدون كليد درب روى من باز شد چنان كه ديدى پس داخل روضه شدم و از خداوند خواستم كه مولاى من بر من جواب بدهد در اين مسائل ، پس از قبر صدائى شنيدم كه به مسجد كوفه برو و از قائم عليه السّلام سؤال كن براى اينكه او امام زمان توست پس آمدم نزد محراب و آن را از آن حضرت سؤال كردم و جواب مرا داد و حالا به خانه بر مىگردم . « 1 »
سيد نعمت اللّه جزايرى رحمة اللّه نيز اين قضيه را در انوار النعمانيه نقل كرده است ولى از بعضى جهات فرق دارد ناچار براى اطلاع بيشتر آن را نيز نقل مىنمائيم :
موثقترين اساتيد من از لحاظ علمى و عملى برايم روايت كرد : كه براى اين مرد يعنى مولا اردبيلى « ره » از اهل تفرش شاگردى بود بنام « مير علّام » و در فضل و ورع سكانتى داشت و اين تلميذ ( مير علّام ) گفت :
من حجرهاى در مدرسهء دور حرم داشتم پاس بيشتر از شب گذشته بود كه از مطالعهء خودم فارغ شدم و از حجره خارج گشتم تا اطراف حرم را بازديد نمايم چون آن شب بسيار تاريك بود ديدم مردى به سوى حرم مىآيد گفتم شايد دزدى است براى دزديدن از قنديلها آمده باشد .
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ج 52 ص 175 - 174 ، چاپ جديد اسلاميّه