تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
صاحب فرزندانى به نام‌هاى : عبدالله و ابراهيم و حسن و زينب شد و سپس مرد و عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفان به همسرى وى درآمد ؛ فرزندش عبدالله بن حسن به دستور خودش او را به ازدواج وى درآورد . از اين يك نيز صاحب قاسم و محمّد ملقب به الديباج ( به دليل زيبايى چهره ) و رقية فرزندان عبدالله بن عمرو گرديد . به عبدالله بن عمرو به دليل زيبارويى و جمال " المطرف " مىگفتند . او همسر فاطمه بود كه وفات يافت . عبدالرحمن بن‌الضحاك بن قيس‌الفهرى به كارگزارى مدينه رسيد و به خواستگارى فاطمه دختر امام حسين ( ع ) رفت ولى فاطمه زيربار نرفت و گفت : به‌خدا قسم ديگر ازدواج نخواهم كرد و مىخواهم به فرزندانم رسيدگى كنم . و همواره از وى دورى مىجست و از ترس نمىخواست با وى هم سخن شود ، ولى او اصرار مىكرد و مىگفت : به‌خدا سوگند اگر تن به اين‌كار ندهى بزرگ‌ترين فرزندانت يعنى عبدالله بن الحسن را در خمر ، شلاق مىزنم ! در اين حال كه ابن هرمز ديواندار مدينه بود و گفت : يزيد بن عبدالملك طى نامه‌اى از وى خواسته كه براى گزارش كار به حضورش رسد . وقتى براى خداحافظى به حضور [ بانو ] فاطمه رسيد به او گفت : آيا كارى دارى ؟ [ بانو ] فاطمه گفت : جريان درخواست ابن‌الضحاك از من و تهديدهاى او را به آگاهى اميرالمؤمنين برسان و خود نامه‌اى همراه براى يزيد فرستاد و طى آن ضمن يادآورى خويشاوندى كه ميان آن‌ها برقرار بود ، از آنچه از ابن‌الضحاك بر سرش مىآمد و از تهديدهاى او ، برايش گفت ؛ ابن هرمز به آنجا رفت و يزيد را در جريان قرار داد . يزيد نامه بانو فاطمه را خواند و از تخت به زير آمد و همچنان‌كه خيزرانش را به دست مىزد مىگفت : چگونه ابن‌الضحاك جرئت كرده است ؟ كيست كه ضجّه و فرياد او را از عذاب و شكنجه - در همان حال كه بر تخت آرميده‌ام - به گوشم برساند ؟ سپس كاغذى خواست و به عبدالواحد بن عبدالله النصرى - كه در آن زمان در طائف بود - نامه‌اى نوشت : تورا به كارگزارى مدينه منصوب كردم . ابن‌الضحاك را مبلغ چهل هزار دينار جريمه كن و چنان عذابى به او ده