عوف بن خارجة المري مىگويد : بهخدا سوگند هرگز نديدم كسى پيش از آنكه حتى يك ركعت نماز خوانده باشد به فرماندهى گروهى از مسلمانان گمارده شود .
امرؤ القيس در حال ترك اين مجلس بود كه على بن ابىطالب [ ع ] او را فراخواند و به وى فرمود : من على بن ابىطالب پسرعموى رسول خدا ( ص ) و داماد وى هستم و با اشاره به حسن و حسين گفت : اينان نيز دو فرزندم از دخترش فاطمه زهرا [ س ] هستند و مىخواهيم از خانوادهات دختر بگيريم .
امرؤ القيس ترديدى نكرد و گفت : خاندان پيامبر ! خوش آمديد و نگاهى به [ امام ] حسن انداخت و به او گفت : اى [ امام ] حسن دخترم سلمى دختر امرؤ القيس را به عقد نكاحت درآوردم و رو به [ امام ] حسين كرد و به او نيز گفت : اى حسين دخترم رباب دختر امرؤ القيس را به عقد ازدواجت درآوردم ! « 1 » و « 2 »
هامش
( 1 ) - داستان را ابوالفرج الاصبهانى در الاغانى 14 : 157 و مقاتل الطالبيين : 271 در شرح حال عبدالله الحسين نقل كردهاند .
( 2 ) - كسى كه اندك تأملى دراين داستان كند آنرا بيگانه با واقعيت مىيابد ، مهمترين علتها نيز از اين قرارند : يكم : شخصيت اميرالمؤمنين على ( ع ) و دو فرزندش نزد همه مسلمانان شناخته شده است و همگان به اخلاق پسنديده و پاىبندى ايشان به ريزترين جزييات شريعت و خوى و الا كاملا آگاهند و هرگز به چنين شيوهاى متوسل نمىشوند و آنگونه كه اين داستان تصوير مىكند اينچنين به دنبال شهوتها نيستند !
دوم : ارتكاب چنين رفتارى هرگز با آداب شرعى و عرفهاى متداول در عرصه ازدواج و همسرگزينى حتى از سوى مردم عادى همخوانى ندارد . از سوى كسى كه قرار است رهبرى و خلافت را برعهده داشته و از بزرگ خلفاى مسلمين بهشمار خواهد آمد كه جاى خود دارد ؟ !
سوم : در اين داستان به برخى جنبههاى شرعى در مسئله همسر [ و خواستگار ] از جمله حق انتخاب دختر و رضايت او و تعيين مهريه و . . . كاملا بىتوجهى شده است حال آنكه از او به عنوان اميرالمؤمنين ( ع ) و سرور پرهيزگاران چنين اهمال و اغفال كاملا بعيد است .
و چهارم : بر فرض صحّت اين داستان ، رباب در ايام خلافت عمربنالخطاب با امام حسين ( ع ) ازدواج كرد و بر فرض كه در اواخر خلافت وى بوده و با احتساب سال 25 هجرى كه عمر كشته شد و ولادت سكينه [ دختر امام حسين ( ع ) ] كه در سال 47 هجرى بوده ، نتيجه مىگيريم كه رباب حداقل به مدت 22 سال هيچ فرزندى نزاده است ! و اين بسيار بعيد است ! ! چون اگر چنين بود بنىاميه طبق عادت خود و در هر فرصتى بهويژه هنگامى كه به لحاظ استدلال و منطق كميتشان لنگ مىگرديد ، اين نكته را به عنوان سركوفت و نكوهش امام خاطرنشان مىساختند كه البته هرگز چنين نشد .
و بالاخره پنجم : ابن كثير در كتاب خود البداية و النهاية 8 : 217 از رباب سخن گفته و نام پدرش را أنيف ذكر كرده و او را به كسى منسوب ننموده است و البته سخنى نيز از اين داستان به ميان نياورده است .
در پرتو آنچه بيان شد خاطرنشان مىسازيم كه دليل روشنى در تأييد اين داستان يا پذيرش آن وجود ندارد . اين قصّه ، افسانهاى است كه برخى راويان بدون دقت و تأمل آنرا بازگو يا تكرار كردهاند .