خطّى از شعاع چشم خارج شود به آن نقطه منتهى گردد ، البتّه مقصود از افق در اينجا همان افق حقيقى است چه آنكه اين دايره هميشه عظيمه است بخلاف دو دايرهء حسّى مذكور .
قوله : واسطة بين النّصف الفوقانى و التّحتانى : يعنى نصف فوقانى عالم و نصف تحتانى آنكه مرئى نيست .
قوله : و قطباها سمتا الرّأس و القدم : ضمير در « قطباها » بدايره افق عود كرده و مقصود از سمت الرّأس نقطهاى است كه در جانب سطح اعلاء محاذى با رأس ناظر باشد و سمت القدم نقطهاى است كه در جانب سطح اسفل محاذى با وسط قدم شخص ايستاده باشد .
قوله : و تنصف الأولى : ضمير مستتر در « تنصف » به دايره افق راجع بوده و مقصود از « الاولى » دايرهء معدّل النّهار است .
قوله : على نقطتى المشرق و المغرب : نقطه مشرق عبارتست از نقطهاى كه وقتى به حركت يومى از آن تجاوز شود به سمت فوق زمين بروند در مقابل نقطه مغرب كه به حركت مزبور وقتى از آن بگذرند به طرف زير زمين مىروند .
قوله : و الواصل بينهما خطّ الاعتدال : ضمير در « بينهما » به نقطه مشرق و مغرب راجع بوده .
قوله : خطّ الاعتدال : كه به آن خطّ استواء نيز گويند .
قوله : و الثّانية على الطّالع و الغارب و هو السّابع : يعنى و تنصّف الافق الدّائرة الثّانية الخ :
مقصود از « الثّانية » دايرهء فلك البروج است و مقصود از « طالع » نقطهاى است كه دايرهء افق با فلك البروج در قسمت مشرق با هم تقاطع مىكنند و از « غارب » نقطهاى است كه دايرهء مزبور با فلك البروج در جانب مغرب تقاطع دارند .
و وجه تسميه نقطه اوّل به « طالع » آنست كه خورشيد طلوعش پيوسته از اين نقطه صورت مىگيرد و چون غروبش در نقطهء دوّم واقع مىگردد لاجرم نقطه دوّم را به « غارب » موسوم نمودهاند .
و ضمير « هو » به « غارب » راجع است يعنى نقطهء غارب را سابع نيز مىخوانند
تحفة الأحباب شرح فارسى بر تشريح الافلاك ( فارسى ) — صفحة 33
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٣٣