تفصيلى او بفعلش ، عين فعلش مىباشد و براى خدا ، علمى جز علم اجمالى بفعلش نيست و اين علم اجمالى نيز ، ناشى از علم خود به ذات خويش مىباشد كه بدنبال علم خداوند به ذات خويش ، علم به معلول خويش را پيدا كرده است ) .
[ 5 . فاعل به قصد ]
پنجم : « فاعل به قصد » و آن فاعلى است كه براى او ، علم و اراده باشد و علم او به فعل خود آن هم قبل از فعل بداعى و انگيزه زائد بر ذات به نحو علم تفصيلى مىباشد مثل انسان در افعال اختيارى خويش و مثل واجب الوجود نزد جمهور متكلّمان .
[ 6 . فاعل به عنايت ]
ششّم : « فاعل به عنايت » و آن فاعلى است كه علم او سابق بر فعلش بوده و زائد بر ذات خويش مىباشد و خود صورت علمى ، منشأ صدور فعل است بدون اينكه داعى زائد بر ذات نداشته باشد مثل انسانى كه بر روى شاخه بلندى قرار گرفته است زيرا چنين انسانى به مجرّد توّهم سقوط به زمين ، بر روى زمين ساقط مىشود و مثل ايجاد واجب تعالى ، اشياء را نزد مشّائين ( از فلاسفهء يونان ، اينان عقيده دارند كه علم خداوند به اشياء زايد بر ذات واجب تعالى و بواسطهء ارتسام صور اشياء در ذات واجب مىباشد و همان علم ، منشاء صدور فعل از او مىگردد ) .
[ 7 . فاعل به تجلّى ]
هفتم : « فاعل به تجلّى » و آن فاعلى است كه فعل را انجام مىدهد و براى او علم تفصيلى به اين فعل است در حالى كه اين علم تفصيلى ، عين علم اجمالى او بذات خويش مىباشد مثل نفس مجرّد انسانى چون صورت اخير براى نوعش مىباشد و در عين اينكه بسيط هست مبداء جميع كمالات ثانوى است زيرا صورت و نفس مجرّد چون بملاحظهء ذاتش ( فى ذاتها ) عليّت براى همهء كمالات ثانوى خود دارد واجد آنها مىباشد و علم حضورى نفس به ذات خويش در حقيقت ، علم است به تفاصيل كمالاتش گرچه بعضى از كمالات از برخى ديگر متميّز نباشد و مانند واجب الوجود بنابر آنچه كه به زودى خواهد آمد انشا اللّه كه براى خداوند ( در مرتبهء ذات خويش ) علم اجمالى به اشياء هست در عين كشف تفصيلى .
[ 8 . فاعل به تسخير ]
هشتم : « فاعل به تسخير » و آن ، فاعلى است كه او و فعلش براى فاعل ديگرى است پس او فاعلى است كه در فعلش مسخّر براى غير شده است مثل قواى طبيعى و نباتى و حيوانى كه در افعال خودشان مسخّر نفس انسانى هستند و مثل علل موجود در عالم كون و