آيا مالكيت فطرى است ؟
انسان به حكم فطرت و غريزهء خود ، قدم به جامعه مىگذارد و زندگى اجتماعى را آغاز مىنمايد ، ولى اساس زندگى اجتماعى انسان كه زاييدهء نيروى فطرت است ، جز با همان نيرو پايدار و برقرار نمىگردد و تنها كارى كه جامعه مىتواند انجام دهد ، اصلاح همان اصول فطرى و تنظيم آن به صورت نواميس اجتماعى است .
روى همين جهت ، اصل مزبور ( اختصاص و مالكيت ) كه بهطور اجمال فطرى او بوده ، انواع مختلفى پيدا مىكند و به نامهاى گوناگونى خوانده مىشود : اموال اختصاصى به نام ملك و مختصات غيرمالى به نام حق ، خوانده مىشود .
اگر چه ممكن است مردم در تحقق ملكيت ، از جهت اسباب آن اختلاف نظر و عقيده داشته باشند ؛ مثلًا وراثت ، خريد و فروش ، غصب و غير آن را سبب تحقق ملكيت بشناسند يا نشناسند و همچنين از جهت موضوع ، يعنى در شخص مالك ممكن است اختلافاتى بكنند كه مالك بايد بالغ يا صغير ، عاقل يا سفيه ، فرد يا جامعه باشد و به واسطهء اختلاف نظر ، بعضى را مالك بشناسد و برخى را نه ، ولى اصل مالكيت فىالجمله از امورى است كه بشر ناچار بايد آن را بپذيرد . و به همين جهت است كه مىبينيم مكتبهاى مخالفين مالكيت ، مانند مكتب كمونيسم ، ملك را از فرد مىگيرند و به اجتماع يا به دولت انتقال مىدهند و در عين حال ، نمىتوانند ريشهء مالكيت افراد را كاملًا قطع كنند و هرگز قادر بر اين امر نخواهند شد . بنابراين ، اصل مالكيت فطرى انسان است و فناى فطرت ، فناى انسان است .