در دائرهء تاجوران راه ندارد * هر سر كه نسائيده بپاى تو جبين را
وَ حَيَوةِ أشواقى إلَيْ * - كَ وَ تُرْبَةِ الصَّبْرِ الْجَميلِ
ما اسْتَحْسَنَتْ عَيْنى سِوا * كَ وَ ما صَبَوْتَ إلى خَليلِ « 1 »
« فَالْوَجْدُ باقٍ وَ الْوِصالُ مُماطِلى »
قَلْبى يُحَدِّثُنى بِأنَّكَ مُتْلِفى * روحى فِداكَ عَرَفْتَ أمْ لَمْ تَعْرِفِ ( 1 )
ما لى سِوَى روحى وَ باذِلُ نَفْسِهِ * فى حُبِّ مَنْ يَهْواهُ لَيْسَ بِمُسْرِفِ ( 2 )
يَا مَانِعى طيبَ الْمَنامِ وَ مانِحى * ثَوْبَ السَّقامِ بِهِ وَ وَجْدى الْمُتْلِفِ ( 3 )
فَالْوَجْدُ باقٍ وَ الْوِصالُ مُماطِلى * وَ الصَّبْرُ فانٍ وَ اللِقآءُ مُسَوِّفى ( 4 )
وَ حَياتِكُمْ وَ حَياتِكُمْ قَسَمًا وَ فى * عُمْرى بِغَيْرِ حَياتِكُمْ لَمْ أحْلِفِ ( 5 )
لَوْ أنَّ روحى فى يَدى وَ وَهَبْتُها * لِمُبَشِّرى بِقُدومِكُمْ لَمْ انْصِفِ ( 6 ) « 2 »
هامش
( 1 ) « ديوان ابن فارض » ص 182 : « سوگند بجان و زندگىِ اشتياقهائى كه بسوى تو دارم ، و سوگند به تربت پاك شكيبائى نيكوى من ؛ كه ديدگان من ابداً جز تو كسى را نپسنديد و نيكو نشمرد ، و من بسوى دوستى و خليلى ميل نكردم و گرايش ننمودم . »
( 2 ) « ديوان ابن فارض » منتخب اشعارى از ص 151 و 152 مىباشد : ( 1 ) دل من چنين گواهى ميدهد ؛ و با من گفتگوئى دارد كه تو كشندهء من هستى ! جان من بفداى تو ! دانستى يا ندانستى ؟ !
( 2 ) من غير از جانم و روحم ، چيزى را ندارم كه تقديم كنم ؛ و كسى كه جان خود را در راه محبوبى كه عشق به او مىورزد بذل كند اسراف نكرده است .
( 3 ) اى محبوبى كه خواب خوشگوار را از من ربودهاى ! و لباس مرض و كسالت را بر اندام من پوشانيدهاى ! و عشق و محبّت سوزان خود را كه آهنگ هلاك مرا كرده است ، به من عنايت نمودهاى !
( 4 ) عشق سوزان من باقيست ، و وصال پيوسته به تأخير مىافتد ؛ و شكيبائى تمام شده است ؛ و لقاى تو همواره مرا بزمانهاى بعدى وعده مىدهد .
( 5 ) و به حيات شما سوگند ياد مىكنم ، و به حيات شما سوگند ياد مىكنم ، سوگند اكيد و استوار ؛ و من در تمام مدّت عمر و زندگانى خويش به غير از حيات شما به چيزى سوگند نخوردهام !
( 6 ) كه اگر بشارت دهندهء مقدم شما بر من ، مژدهء قدوم شما را بياورد ، و در آن حال روح من در دست من باشد ، و من آن روح را بمژدگانى آن بشارت دهنده تقديم كنم ؛ راه انصاف را نپيمودهام و از عهدهء شكرانه بر نيامدهام .