داديم بيك جلوهء رويت دل و دين را * تسليم تو كرديم همان را و همين را
ما سير نخواهيم شد از وصل تو آرى * لب تشنه قناعت نكند ماء معين را
مىديد اگر چشم ترا لعل سليمان * مىداد در اوّل نظر از دست نگين را
در دائرهء تاجوران راه ندارد * هر سر كه نسائيده بپاى تو جبين را
و حياة أشواقى اليك و تربة الصّبر الجميل * ما استحسنت عينى سواك و ما صبوت إلى خليل « 1 »
قلبى يحدّثنى بأنّك متلفى * روحى فداك عرفت أم لم تعرف
مالى سوى روحى و باذل نفسه * فى حبّ من يهواه ليس بمسرف « 2 »
يا مانعى طيب المنام و مانحى * ثوب السّقام به و وجدى المتلف
فالوجد باق و الوصال مماطلى * و الصّبر فان و اللّقاء مسوّفى
و حياتكم و حياتكم قسما و فى * عمرى به غير حياتكم لم أحلف
لو أنّ روحى فى يدىّ و وهبتها * لمبشّرى بقدومكم لم أنصف « 3 »
هامش
( 1 ) ابن فارض ص 182 ترجمه : سوگند بجان و زندگى اشتياقهائى كه بسوى تو دارم ؛ و سوگند به تربت پاك شكيبائى نيكوى من ؛ كه ديدگان من ابدا جز تو كسى را نپسنديد و نيكو نشمرد ؛ و من بسوى دوستى و خليلى ميل نكردم و گرايش ننمودم .
( 2 ) ترجمه : دل من چنين گواهى مىدهد ؛ و با من گفتگوئى دارد كه تو كشندهء من هستى ! جان من به فداى تو دانستى يا ندانستى ؟ ! غير از جان من و روح من چيزى را ندارم كه تقديم كنم ؛ و كسى كه جان خود را در راه محبوبى كه عشق به او مىورزد بذل كند اسراف نكرده است اى محبوبى كه خواب خوشگوار را از من ربودهاى ! و لباس مرض و كسالت را بر اندام من پوشانيدهاى ! و عشق و محبّت سوزان خود را كه آهنگ هلاك مرا كرده است به من عنايت نمودهاى ! عشق سوزان من باقيست ؛ و وصال پيوسته بتأخير مىافتد ؛ و شكيبائى تمام شده است ؛ و لقاى تو همواره مرا به زمانهاى بعدى وعده مىدهد .
و به حيات شما سوگند ياد مىكنم ؛ و به حيات شما سوگند ياد مىكنم ؛ سوگند اكيد و استوار ؛ و من در تمام مدّت عمر و زندگانى خويش به غير از حيات شما به چيزى سوگند نخوردهام ! كه اگر بشارتدهندهء مقدم شما بر من ، مژدهء قدوم شما را بياورد ؛ و در آن حال روح من در دست من باشد ؛ و من آن روح را به مژدگانى آن بشارتدهنده تقديم كنم ؛ راه انصاف را نپيمودهام و از عهده شكرانه بر نيامدهام .
( 3 ) ديوان ابن فارض منتخب از اشعارى از ص 151 و 152 مىباشد