زِق خيك و نِحىْ مَشك چو قِربَه عِصام بند * شَن مَشك كهنه باشد و صَرّام چرم گر
فَدّان سپار و مِنسَفهَ چَك همچو نِيرجُغ * مِسحاة بيل و مِمسَحَه ماله فِلَع تبر
بِدع و بَديع و بِدعَه نو است و قَديم باز * ديرينه و اديب هنرمند ادَب هنر
خِلّ و خَليل و حِبّ و حَبيب است و حِلم دوست * يَحمور و عَير و صَعدَه و مِسحَل چو گورخر
* * *
فى بحر المضارع
اى جان من ز ناوك چشم تو گشته ريش * بر دل مَحبَّتَتَ ز بلاى غم تو بيش
مفعول و فاعِلاتُ مَفاعيلُ فاعِلات * اين بحر شد مُضارِع و سازش تو وِرد خويش
عَقرَب چو كژ دمست و حُمَه زهرش ابرَه نيش * جَعبَه جَفيرو و فَضَّه بود چون كِتانَه كيش