مثانه و بازگرفتن بول بود و آواز ندارد و اندك نكاح است و بسيار فرزند است ، غريمت « 1 » خواهنده و علاجكننده و جادو و افسونگر و كشتىبان است . دلالت دارد بر مزبلهها و مواضع مستعد روكننده و جايها ( ئى ) « 2 » كه آبها رود و گرد آيد و بر زندان و جايهاى اندوه و غم و ماتم و بر مواضع خراب و سوراخهاى گژدم و حشرات و بر زمين حجاز و باديهء عرب تا حد يمن و بر مدينه و طنجه « 3 » و قباد خره « 4 » و رى و قومس « 5 » و آمل و سارى و گرگان و كرانها ( ى ) « 6 » درياى ارمينه و بربر تا آخر مغرب ، و بر خاشاك ، داروها و نوشادر و جواهرى كه در آب بود ، مانند مرجان و هرچه آن را بر آتش « 7 » به « 8 » قوام آرند ، چون دوشاب و امثال آن و بر آب جامها ، و بر جمله هوام و حشرات ، چون گژدم و مار و زنبور و غير آن ، و بر حيوانات آبى و ددگان زيانكار و آبها ( ى ) روان و جويهاى بزرگ و خرد « 9 » و ابرها و بارانهاى بسيار و سيلها و غرق شدن و وحل و لاى و آنچه از گل كنند پيش از آنكه به آتش برند ، و بر درخت نار و تاك و درخت انجير و بادام و امرود و جمله درختانى كه معتدل باشد در درازى و بر آن مواضع كه اين درختان كارند .
قوس برجى آتشى است گرم و خشك و مذكر و نهارى و ذوجسدين « 10 » .
دلالت دارد بر جنوب مشرق « 11 » و بادى كه از آن جهت آيد و بر هر دوران آدمى . رنگش به سرخى زند . پادشاه طبع است . سبكتن « 12 » و نيكواندام و خوبروى و درازبالا . پس پشتش از پيش خوبتر است ، چشمهاى خوب دارد . سر بينى ستبر و شكم بزرگ و مويش خور « 13 » نيست و اندك است و بر
هامش
( 1 ) . متون . عزيمت .
( 2 ) . فقط در م .
( 3 ) . م . المخد .
( 4 ) . ح . و د . طنحه ، قباد و خرد . م . قبا و خره . نك : يادداشتهاى پايان كتاب .
( 5 ) . م . قومس .
( 6 ) . بر در ح و د . نيست .
( 7 ) . م . به ندارد .
( 8 ) . د . م . خورد .
( 9 ) . د . م . خورد .
( 10 ) . م . جدين .
( 11 ) . م . اين دلالت درست نيست و جنوب مغرب درست است .
( 12 ) . متون . سنگ تن .
( 13 ) . خور به معنى خوب در بخش عمدهء آذربايجان و در بسيارى از گويشها به كار مىرود .