و او را نديمى بود كه او را جعفر بن محمد الويزى « 1 » خواندندى « 2 » او چنين گفت كه : من وقتى « 3 » در لشكر عمرو ليث بودم و در خدمت او « 4 » در دامن كوهى لشكرگاه زده « 5 » بودند « 6 » . چون خوردنى بخوردند و هركس از ندما تفرقه « 7 » شدند مرا فرمود كه : بنشين و من در خدمت او « 8 » بنشستم او « 9 » ساعتى دير « 10 » سر فرو برد ، پس « 11 » سر برآورد و مر « 12 » جاندار را گفت برو « 13 » به در فلان « 14 » باغ شو « 15 » ، آنجا « 16 » مرديست « 17 » كه « 18 » او را اسحاق نام است « 19 » باغبان آن باغ است « 20 » او « 21 » را حاضر آر « 22 » . جاندار برفت و آن « 23 » مرد كهل « 24 » را بياورد و آن بيچاره پيش او درآمد « 25 » و بر خود مىلرزيد . چندانكه نظر عمرو بر وى افتاد گفت : برويد و او را به دو نيم زنيد « 26 » . پس او را « 27 » بكشتند « 28 » و مردمان متحير شدند كه به
هامش
( 1 ) - مج : الهروى ، بنياد : الريرى
( 2 ) - مپ 2 : گفتند
( 3 ) - مپ 2 و مج : وقتى من
( 4 ) - مپ 2 - در خدمت او
( 5 ) - متن و مج و بنياد : كرده
( 6 ) - مج + روزى
( 7 ) - مج : متفرق
( 8 ) - مپ 2 - و من در خدمت او
( 9 ) - مپ 2 : پس
( 10 ) - مپ 2 - دير
( 11 ) - مپ 2 : و
( 12 ) - مپ 2 - مر
( 13 ) - متن و مپ 2 و بنياد : در آنجا ، بنياد + در
( 14 ) - متن و مپ 2 و بنياد : شهر باغى هست ( مپ 2 و بنياد : است )
( 15 ) - متن + و در ، بنياد + در
( 16 ) - مپ 2 - آنجا
( 17 ) - بنياد :
باغبانى است
( 18 ) - مج - كه
( 19 ) - مج - است ، متن و مج + كه
( 20 ) - بنياد - باغبان آن باغ است
( 21 ) - مج : وى
( 22 ) - بنياد : كن
( 23 ) - مج - آن
( 24 ) - مپ 2 - كهل
( 25 ) - مپ 2 : چون بيامد
( 26 ) - بنياد : كنيد
( 27 ) - مج و بنياد : پس آن بيچاره را
( 28 ) - مج و بنياد : سياست كردند ، متن - چندانكه نظر عمرو . . . او را بكشتند