و عذر گذشته خواستن گرفت « 1 » . جوان گفت : برو « 2 » كه ترا سه طلاق دادهام ، و دل خود بر فراق تو نهادهام . زن چون اين سخن بشنيد بر بام خانه برآمد و فرياد كرد كه : اى مسلمانان ، اين شوهر ناحفاظ من اين ساعت مردى را كشته است و هزار دينار از وى ستده ، و اينك در خانه زر مىشمارد . همسايگان بيامدند « 3 » و قصد كردند « 4 » تا جوان را بند كنند « 5 » . جوان گفت كه : وزير از حال من خبر دارد و مرا اين زرها از انعام او حاصل شده است « 6 » . پس آن جوان را به خدمت « 7 » جعفر بن يحيى بردند « 8 » . چون صدق حال جوان معلوم شد بفرمود تا آن زن را از سراى برون كردند و آنچه از آن مرد ستده بود جمله از وى بازستدند ، و آن جوان به مدد جعفر « 9 » و دلالت اسحاق « 10 » از آن سليطه « 11 » خلاص يافت . و اين حكايت تنبيه است « 12 » عاقلان را تا از مصاحبت بىاهلان احتراز نمايند تا به ندامت « 13 » مبتلا نشوند « 14 » .
حكايت ( 10 ) يكى از بزرگان دين و پيشوايان راه يقين گفت « 15 » :
سالى عزيمت حج اسلام كردم و در ميان باديه مىرفتم « 16 » . زنى را ديدم كه
هامش
( 1 ) - مپ 2 : خواست
( 2 ) - متن - برو
( 3 ) - مج : و چون همسايگان آن آواز بشنودند در جوار او يكى بود از عوانان خليفه در حال به خانهء او آمد
( 4 ) - مج : كرد
( 5 ) - مج : كند
( 6 ) - مپ 2 : و اين جوان مكر مىكند
( 7 ) - مج + وزير
( 8 ) - مج + جعفر را
( 9 ) - مج + يحيى
( 10 ) - مپ 2 - و دلالت اسحق ، مج + موصلى
( 11 ) - مج : شليطه
( 12 ) - مج + مر
( 13 ) - مج + نيفتند و به غرامت
( 14 ) - مپ 2 - تا به ندامت مبتلا نشوند ، مپ 2 و مج + چنان كه گفتهاند . نظم :زن از پهلوى چپ گويند برخاست * مجو از جانب چپ جانب راست( 15 ) - مج - گفت
( 16 ) - مپ 2 و مج - مىرفتم