مرد كه گوشهء چادر او بكشيد و بگذاشت و برفت . چون شب درآمد « 1 » زن به خانه بازآمد . مرد گفت : همه روز گرديدى و هيچكس به تو التفات نكرد مگر يك تن كه گوشهء چادر تو بكشيد « 2 » و بگذاشت و برفت « 3 » . زن گفت : تو از كجا ديدى « 4 » ؟ گفت « 5 » : من در خانهء خود بودم و نمىديدم « 6 » اما در عمر خود به هيچ زن نامحرم به چشم خيانت ننگريستهام ، مگر وقتى در كودكى گوشهء چادر زنى گرفته بودم و در حال پشيمان شده و از حق تعالى شرم داشته و عذر خواسته . دانستم كه اگر كسى قصد حرم من كند بيش ازين نباشد . زن در پاى شوهر افتاد و گفت : مرا معلوم شد كه عفاف من از عفاف تست « 7 » . و فايدهء اين حكايت آنست كه هركه خواهد كه نامحرمان در حرم او با او دست در كاسه نكنند « 8 » ، گو نظر از حرم مسلمانان گسسته دار « 9 » ، كه چون او عفت ورزد آفريدگار تعالى اهل حرم او را در پردهء عفت نگاه دارد .
بيت :
گفتم كه مكن ، گفت مكن تا نكنند * اين يك سخنم چنان خوش آمد كه مپرس
حكايت ( 15 ) آوردهاند كه در آن وقت كه امير المؤمنين عثمان رضى - اللّه عنه بر زمين شام لشكر كشيده بود ، در « 10 » بعضى از بلاد دربند روم اميرى
هامش
( 1 ) - مج - چون شب درآمد
( 2 ) - مپ 2 - كه گوشهء چادر تو بكشيد
( 3 ) - مپ 2 : او نيز رها كرد و برفت ، متن - چون شب درآمد زن . . . بگذاشت و برفت
( 4 ) - متن : زن بگفت همچنانكه رفته بود با شوهر خود
( 5 ) - متن + راست مىگويى
( 6 ) - مج : برون نيامدهام ، مپ 2 - و نمىديدم
( 7 ) - مج + و صلاح من از صلاح تست
( 8 ) - مپ 2 : خيانت نكند
( 9 ) - مج : كشيده دارد .
( 10 ) - مج : بر .