نيايد ، و هرگز دامن احوال « 1 » خود را به لوث زنا آلوده نگردانم . جوان گفت :
با من سر درآر و به مراد من باش و اگرنه قصد جانت كنم . زن گفت من ترك جان بگويم « 2 » و بر چنين گناهى اقدام ننمايم . مرد « 3 » چهار گواه دروغ آورد تا در محكمهء قاضى وقت بر مرحومه به زنا گواهى دادند .
قاضى به رجم حكم كرد و آن زن پاكدامن را به صحرا بردند و سنگسار كردند ، اما خداى عزوجل او را نگاه داشت و خلق گمان بردند كه او « 4 » مرد .
چون خلق « 5 » بازگشتند زن به هوش بازآمد و در آن رنج « 6 » مىناليد . اعرابئى آنجا رسيد « 7 » . در ميان آن سنگها نالهء « 8 » دلسوختهاى شنيد كه سنگ را بر وى رحم مىآمد « 9 » . دل اعرابى را « 10 » بر وى بسوخت ، او را از آن ميان برآورد و « 11 » با خود ببرد . و چون مرحومه « 12 » صحت يافت اعرابى او را زنى صاحبجمال ديد ، او را « 13 » به خود استدعا كرد به حلال « 14 » . مرحومه گفت : من شوهر دارم ، و حكايات « 15 » خود با وى بازگفت « 16 » . اعرابى مردى خداىترس بود ، او را خواهر خواند « 17 » و گفت : از من « 18 » ايمن باش و او را تيمار مىداشت « 19 » . و آن اعرابى
هامش
( 1 ) - مپ 2 - احوال
( 2 ) - متن - جوان گفت با من . . . بگويم
( 3 ) - مپ 2 + مرد از عشق بىطاقت شد و او را نمىتوانست ديد
( 4 ) - مپ 2 : به
( 5 ) - مپ 2 : و جمله
( 6 ) - مپ 2 : از درد
( 7 ) - مپ 2 :
درگذر بود
( 8 ) - مپ 2 + آن
( 9 ) - مج : رحمت آيد ، مپ 2 - كه سنگ را بر وى رحم مىآمد
( 10 ) - مپ 2 و مج - را
( 11 ) - متن + او را
( 12 ) - مپ 2 : و تعهد كرد تا
( 13 ) - مپ 2 - او را
( 14 ) - مپ 2 : به حلال به خود استدعا كرد
( 15 ) - مپ 2 و مج : حكايت
( 16 ) - مپ 2 + كه با من بدين سبب چنين كردند
( 17 ) - مپ 2 : به خواهرى خود قبول كرد
( 18 ) - مپ 2 - از من
( 19 ) - مج : و تيمار او مىخورد .