بود « 1 » . امام گفت « 2 » : اى خواجه هيچت افتد « 3 » كه قدرى كرباس به من فروشى ؟
مرد گفت : فروشم . پس آن « 4 » امام « 5 » زر برون كرد و « 6 » او را داد و « 7 » گفت :
بركش و عيار او ببين . مرد « 8 » گفت : زرست و « 9 » تمام عيارست و به وزن راست آمد « 10 » . پس آن « 11 » قدر كه « 12 » كرباس « 13 » مىبايست « 14 » بداد « 15 » . مرد عالم گفت كه :
مرا چند گز كرباس خواهى داد « 16 » ؟ مرد گفت « 17 » : برين تكلف حاجت نيست « 18 » كه من بر خود اعتماد دارم كه البته خيانت نكنم « 19 » و در بياعى « 20 » جز طريق راستى نورزم « 21 » . پس « 22 » عالم « 23 » وى را « 24 » گفت : كه امير ترا مىخواند . مرد بزاز با عالم « 23 » به نزد « 25 » حجاج « 26 » آمدند « 27 » و عالم آن حال حكايت كرد .
حجاج گفت : اى بزاز تا « 28 » من درين « 29 » مملكت آمدهام و « 30 » تو درين شهر
هامش
( 1 ) - مپ 2 - بود ، مج + آن
( 2 ) - مج + كه ، بنياد : هيچ مىشود
( 3 ) - بنياد : هيچ باشد
( 4 ) - متن - آن
( 5 ) - بنياد : مرد
( 6 ) - مپ 2 - امام گفت اى خواجه . . . زر برون كرد و
( 7 ) - مپ 2 و مج - داد و
( 8 ) - مج + مرد بركشيد و عيار او را بديد و
( 9 ) - مپ 2 - است و
( 10 ) - متن و مج و بنياد - و به وزن راست آمد
( 11 ) - مج : بدان
( 12 ) - مپ 2 - آنقدر كه ، مج + او را
( 13 ) - مج - كرباس
( 14 ) - مپ 2 : از او ، مج + كرباس
( 15 ) - مپ 2 : بخريد ، مج : بوى داد
( 16 ) - متن و مپ 2 و بنياد - مرد عالم گفت مرا چند گز كرباس خواهى داد
( 17 ) - مپ 2 و مج + كه
( 18 ) - متن و بنياد : ندارى
( 19 ) - مج :
نخواهم كرد
( 20 ) - مج : بياعات
( 21 ) - مپ 2 - مرد گفت برين . . .
طريق راستى نورزم
( 22 ) - مج + آن
( 23 ) - مپ 2 : امين
( 24 ) - بنياد - وى را
( 25 ) - بنياد : به نزديك
( 26 ) - بنياد : امير
( 27 ) - بنياد : رفت
( 28 ) - بنياد - تا
( 29 ) - بنياد + تا
( 30 ) - مج - و