است ؟ گفت : مرا بهروز « 1 » . پادشاه گفت : نام ترا به فال گرفته و ترا به فرزندى پذيرفتم « 2 » ، و او « 3 » را با خود به دارالملك برد ، و آن برادر ديگر را ، جماعتى از راهداران « 4 » بيافتند و برگرفتند و گفتند صواب آنست كه اين را بفروشيم و از بهاى او مبالغى مال بحاصل كنيم « 5 » . پس « 6 » او را به شهر آوردند و از اتفاقات عجب « 7 » مرد جوهرى هم بدان شهر رسيده بود .
روزى در بازار نخاسان گذر كرد « 8 » و آن روزبه كه پسر او بود دزدان او را « 9 » به نخاس آورده بودند ، شفقت پدرى او را باعث آمد كه آن غلام را بخرد . پس زر بداد و آن غلام را « 10 » بخريد و به خانه آورد . چون مادر را « 11 » نظر بر فرزند افتاد « 12 » نعره بزد و در سر و روى « 13 » فرزند افتاد و جوهرى را گفت :
اين فرزند تو است . جوهرى چون پسر را بديد بشاشت نمود و مهر او در دل پدر « 14 » افزون گشت و زن را گفت : چون يك « 15 » فرزند « 16 » بازيافتيم « 17 » ، صواب آنست كه به خدمت همان پادشاه باز « 18 » رويم . پس عزم خدمت آن پادشاه كردند ، و چون به درگاه رسيدند « 19 » حال خود تقرير كردند . پادشاه جوهرى
هامش
( 1 ) - مپ 2 : پادشاه نام ايشان پرسيد يكى گفت روزبه و ديگرى گفت بهروز
( 2 ) - مپ 2 : پادشاه را خوش آمد و آن را به فال نيك گرفت و گفت شما را به فرزندى قبول كردم
( 3 ) - مپ 2 : يكى
( 4 ) - متن + او را
( 5 ) - مپ 2 - و گفتند . . . بحاصل كنيم
( 6 ) - مج : از اتفاق
( 7 ) - مج - عجيب
( 8 ) - مپ 2 - روزى در بازار . . . گذر كرد
( 9 ) - مج - او را ، مپ 2 - دزدان او را
( 10 ) - مپ 2 - پس زر بداد و آن غلام را
( 11 ) - متن و مپ 2 - را
( 12 ) - مپ 2 : او را بديد
( 13 ) - مپ 2 : قدم
( 14 ) - مج + روز
( 15 ) - مج - يك
( 16 ) - مج + را
( 17 ) - متن :
بازيافتم ، مپ 2 و مج : يافتيم
( 18 ) - مج - باز
( 19 ) - مج + و