زر بازدهيد تا از تشديد و « 1 » عقوبت برهيد . كودكان چون زر نداشتند جز انكار از ايشان چيزى در وجود نيامد . مرد جوهرى « 2 » تيزخشم « 3 » و شتابكار بود ، هردو كودك را در آب انداخت . ساعتى بود كه مادر فرزندان برسيد « 4 » ، مرد احوال « 5 » فرزندان پرسيد . گفت كه : بر لب آب به تماشا رفتهاند . مرد چون صفت ايشان بشنيد دست بزد و جامه بدريد . پس ساعتى بسيار بر فراق فرزندان بگريست « 6 » و « 7 » گفت : مرا حيات به سبب فرزندان خويشتن « 8 » بود « 9 » ، اكنون چون ايشان را به باد دادم صواب آن است « 10 » كه ازين ولايت برويم و « 11 » هم از راه روى به شهرى ديگر نهادند « 12 » ، و از اتفاقات عجيب آن كودكان را آب بر كنار انداخت « 13 » ، هريك بر طرفى « 14 » . پادشاه آن ناحيت به شكار آمده بود كودكى « 15 » ديد لطيفصورت متناسبخلقت « 16 » ، از وى پرسيد كه تو كيستى « 17 » ؟ آن كودك حال خود بازگفت « 18 » ، پادشاه را دل بر وى بسوخت « 19 » ، او را پرسيد ترا چه نام
هامش
( 1 ) - مپ 2 - تشديد و
( 2 ) - مج + چون
( 3 ) - مج : خشمناك
( 4 ) - مج + كه روزبه و بهروز من كجاييد آخر نزديك مادر آييد مرد آواز زن بشناخت و اسب به سوى زن راند و او را در كنار گرفت
( 5 ) - مج : پس از حال
( 6 ) - مپ 2 - پس ساعتى . . . بگريست ، مج : بگريستند
( 7 ) - متن و مج :
جوهرى
( 8 ) - مج : خوش
( 9 ) - مپ 2 : مىبايست
( 10 ) - مپ 2 و مج : باشد
( 11 ) - متن و مج + جوهرى
( 12 ) - متن و مج : نهاد
( 13 ) - مپ 2 و مج : كرانه انداخته بود
( 14 ) - مپ 2 - هريك بر طرفى ، مج :
و يكى را به يك طرف و ديگرى را به طرفى ديگر افكنده
( 15 ) - مپ 2 : آن كودكان را
( 16 ) - مپ 2 - متناسبخلقت
( 17 ) - مپ 2 : حال ايشان پرسيد
( 18 ) - مپ 2 : كودكان حال خود بگفتند
( 19 ) - مپ 2 - پادشاه را دل بر وى بسوخت