پيرى را آوردند و خواستند كه او را سياست كنند « 1 » . پير گفت : شما را از كشتن من غرضى بحاصل « 2 » نشود ، و « 3 » من خود « 4 » به ساحل حيات رسيدهام « 5 » اما اگر مرا اطلاق « 6 » فرماييد دو جوان مسلمان كه در دست من اسيرند فداى خود بدهم . مسلمهء عبد الملك « 7 » گفت كه مرا بر قول « 8 » تو اعتماد نيست اگر ترا اطلاق كنم ضامن تو كيست ؟ گفت : بفرماى « 9 » تا من « 10 » درين « 11 » لشكر تو « 12 » بگردم مگر ضمانى « 13 » بيابم . پس بفرمود تا او را در آن لشكر « 14 » طوفى دهند .
پير برفت و در روىهاى هر « 15 » يك مىنگريست تا چشم او بر جوانى افتاد كه « 16 » حيا و وقار در « 17 » جبين او ظاهر بود . بيامد و گفت : اى جوانمرد « 18 » مرا ضامن « 19 » شو كه بروم و فردا دو جوان مسلمان را فداى خود بيارم . آن جوان گفت كه ضامن « 19 » نفس تو شدم كه اگر از احضار نفس تو عاجز آيم هر حكمى كه امير المؤمنين بفرمايد بدان رضا دهم . پس پير برفت . مسلمه مر آن « 20 » جوان را گفت « 21 » : آن پير را مىشناسى ؟ گفت : نى . گفت : پس چرا ضامن شدى ؟ جوان گفت كه « 22 » او از « 23 » چندين هزار كس بر من اعتماد « 24 » كرد و حاجت خود به من برداشت و پناه به من آورد « 25 » از كرم خود روا نديدم كه او را محروم كنم . پس روز ديگر پير بيامد « 26 » و دو جوان مسلمان
هامش
( 1 ) مج : در اثناى سياست نوبت به پيرى رسيد كه وى را بكشند
( 2 ) مج :
حاصل
( 3 ) مج : كه
( 4 ) متن و مج - خود
( 5 ) متن و مج : رسيدم
( 6 ) متن : الطاف ، مپ 2 : عفو
( 7 ) مپ 2 - عبد الملك
( 8 ) مج : قبول
( 9 ) مپ 2 : اجازه ده
( 10 ) مپ 2 - من
( 11 ) مپ 2 - اين
( 12 ) مپ 2 - تو
( 13 ) مج : ضامنى
( 14 ) مپ 2 - در آن لشكر
( 15 ) مج : يك
( 16 ) مج + آثار
( 17 ) مج : بر
( 18 ) مج : جوان
( 19 ) مج : ضمان
( 20 ) مپ 2 - مر آن
( 21 ) متن و مج + كه
( 22 ) مج : او را گفت
( 23 ) مپ 2 و بنياد + ميان
( 24 ) مج : اعتقاد
( 25 ) مج : داد ، مپ 2 و بنياد - و پناه به من آورد
( 26 ) هر چهار نسخه مىآمد تصحيح قياسى است