زفاف ادا كرد . چون بياع به سراى زن برآمد « 1 » زن در « 2 » پيش او آمد و گستاخوار او را در كنار گرفت و بخنديد . مرد بياع « 3 » گفت : اين چه گستاخى است كه ملكه مىفرمايد « 4 » ؟ زن گفت : مرا « 5 » مىشناسى « 6 » ؟ گفت : نه « 7 » . گفت : من همان يار ديرينه و همان زن اولين توام ، پس حال شاه « 8 » و آزاد مردى او با مرد « 9 » بياع حكايت كرد « 10 » كه چون او را از مروت تو معلوم شد گرد « 11 » من نگشت و دست « 12 » بر « 13 » من به شهوت « 14 » دراز نكرد و چون زن « 15 » و مرد « 16 » دلدار دلجوى « 17 » به يكديگر « 18 » رسيدند « 19 » در رفاهيت و نعمت روزگار خوش « 20 » مىگذرانيدند .
پس روزى شاه « 21 » از بياع پرسيد كه هيچ آرزويى دارى ؟ گفت : دارم و همانا آنست كه « 22 » اگرچه در « 23 » خدمت پادشاه « 24 » مطلوب دل و جان است و درين حضرت همه « 25 » دولتها مرا روى نمود و همه اقبالها استقبال من « 26 » كرد « 27 » اما مىخواهم كه يكبار به بغداد روم تا اثر نعمت شاه را دوست و دشمن بر من ببينند و اولياى مرا بدان مسرتى باشد و حاسدان از آن « 28 » رنجور شوند « 29 » . امير گفت : شش ماه ديگر مرا مهمان باش و بعد از آن به مباركى حركت فرماى . پس امير جماعتى از معتمدان خود « 30 » به بغداد فرستاد
هامش
( 1 ) مج : بيامد
( 2 ) مج : نيز
( 3 ) مج - بياع
( 4 ) مپ 2 - كه ملكه مىفرمايد
( 5 ) متن : من
( 6 ) مج : نمىشناسى
( 7 ) مج : نى
( 8 ) مپ 2 : امير
( 9 ) متن و مپ 2 - مرد
( 10 ) مپ 2 : بگفت
( 11 ) مپ 2 :
پيرامن
( 12 ) مج + به شهوت
( 13 ) مج : سوى
( 14 ) مپ 2 و مج - به
( 15 ) بنياد - زن ، مج + به شوى ، بنياد + بسوى
( 16 ) مج و بنياد - مرد
( 17 ) مپ 2 - و دلدار و دلجوى ، مپ 2 + هر دو
( 18 ) مج - به يكديگر
( 19 ) مج : رسيد ، متن و مپ 2 + عمر
( 20 ) مپ 2 - روزگار خويش ، مج - خوش
( 21 ) مپ 2 : اين امير
( 22 ) مج - گفت دارم . . . كه
( 23 ) مج - در
( 24 ) مپ 2 + كه
( 25 ) مپ 2 - همه
( 26 ) مج - من
( 27 ) مج : كرره ، مپ 2 - و همه اقبال . . . كرد
( 28 ) مج : وى
( 29 ) مپ 2 - و اولياى . . . رنجور شوند
( 30 ) مج + را پنهان از بياع