[ سخنان درشت امام يونس سجاوندى به سلطان ابراهيم غزنوى دربارهء خراج مردم سكاوند ]
حكايت ( 2 ) آوردهاند كه سلطان رضى ابراهيم را عليه الرّحمه عادت بودى كه هرسال پير « 1 » و امام مشتاقان يونس سجاوندى رحمة اللّه عليه را بخواندى « 2 » تا در بارگاه او مجلس گفتى و او را و لشكر و خدم « 3 » او را پند دادى و آن امام دين سخنان بىمحابا گفتى . سالى موسم آن آمد كه پادشاه رضى « 4 » او را تذكير فرمايد « 5 » . خواجه مسعود رخجى كه « 6 » وزير « 7 » او بود گفت :
سلطان آتش و دريا باشد با وى به انديشه آسيب بايد زد « 8 » كه چون آسيب او به تو رسد دفع آن ميسّر نگردد . و امام يونس روز ديگر بر آن التفات نكرد و بر منبر آمد « 9 » و گفت به وزير كه اى پير غافل « 10 » ؛ فرمان « 11 » دادهاى « 12 » كه حق مگوى و مداهنت كن تا با اين ظالمان با « 13 » هم به « 14 » دوزخ رويد « 15 » . من آن « 16 » ترا « 17 » خلاف خواهم كرد « 18 » و حق بخواهم گفت تا شما با من به بهشت رويد ، و اين جزيتها كه بر سكاوند نهادهايد به اتفاق ظلم است . اگر مى - دانى و مى « 19 » ستانى مستان و اگر مىگويى كه « 20 » مرا حق است و ستدنى است تعزيت ايمان خود بدار . پس « 21 » تمامت آن خزاين « 22 » را سلطان رضى بخشيد و تا آخر « 23 » عهد سلطان خسرو ملك همچنين « 24 » بود . و اين جمله را « 25 » اثر رفق پادشاه
هامش
( 1 ) متن : برفتى .
( 2 ) متن : رضى اللّه عنه بگفتى
( 3 ) مج : حرم .
( 4 ) متن + اللّه .
( 5 ) مج : فرمود .
( 6 ) متن و مج - كه .
( 7 ) مج + وقت .
( 8 ) مج : سخن با او به انديشهگو تا آسيب نرسد ، بنياد : بارى به انديشهء نيك حرف بايد زد .
( 9 ) مپ 2 : به منبر برآمد .
( 10 ) مج : گفت دى آن فاسق
( 11 ) مپ 2 و مج : پيغام .
( 12 ) مج : داده بود .
( 13 ) مج : به .
( 14 ) مج : در .
( 15 ) مج : روى
( 16 ) متن + را ، مج : او .
( 17 ) مج :
را .
( 18 ) مج : كنم .
( 19 ) مپ 2 : همى :
( 20 ) متن - كه
( 21 ) مج و بنياد - پس .
( 22 ) مپ 2 : خراب ، مج : خرابيها .
( 23 ) مج + وقت و .
( 24 ) مپ 2 و مج و بنياد : همچنان + مانده .
( 25 ) مپ 2 و مج - را ، بنياد : از .