تمام وثاق او بازجست و « 1 » به در خانهء او رفت و در بزد . مرد از خانه بيرون آمد فضل را ديد كه بر در ايستاده . او را مرحبا گفت و به خانه درآورد « 2 » و به جايگاه « 3 » بنشاند . پس به درگاه خلافت آمد و بشارت داد كه فضل نزديك منست . شاهك نامزد بشد « 4 » و فضل را بياورد . چون فضل را چشم بر تخت مأمون افتاد دل از جان برداشته بود « 5 » و حيات را وداع كرده « 6 » .
سر بر زمين نهاد و سلام گفت « 7 » . امير المؤمنين خداى را « 8 » شكر گزارد « 9 » ، پس « 10 » جواب سلام او بازداد . پس گفت : اى فضل ، بيا و « 11 » هرچه از اول روز بر تو گذشت تا به امروز ، جمله « 12 » بازگوى . پس قصهء پر « 13 » غصّهء خود « 14 » آغاز كرد تا آنگاه كه به « 15 » حديث آن زن و گروگان « 16 » برسيد . مأمون ، خازن را فرمود كه با هزار دينار به « 17 » نزديك آن زن برو و بگويش كه آن گرو بازستان . و چون به حديث شاهك رسيد و حال لطف و مهماندارى او تقرير كرد ، مأمون گفت : اگر نه چنين بودى « 18 » مستحق تربيت ما نبودى . و چون به حديث بازرگان رسيد ، امير المؤمنين فرمود كه او را از شهر بيرون كنيد كه لئيم و بدعهد را در ملك ما كار نيست . پس گفت كه اين ساعت كه چشم بر تو افتاد خداى عز و جل را سجده
هامش
( 1 ) مپ 2 - به حيلتى تمام . . . جست و
( 2 ) مج : درآمد
( 3 ) مپ 2 - به جايگاه ، مج : در جايگاهى خوب
( 4 ) مپ 2 و بنياد : شاهك بشد
( 5 ) مپ 2 و مج و بنياد : برداشت
( 6 ) متن و مج و بنياد : كرد
( 7 ) مپ 2 :
خدمت كرد
( 8 ) مج + عز و جل سجده
( 9 ) بنياد : كرد
( 10 ) مپ 2 - خداى را شكر گزارد پس
( 11 ) متن : ببار ، مپ 2 : بگو
( 12 ) مپ 2 - جمله .
( 13 ) متن و مج - پر
( 14 ) مپ 2 - پر غصه خود
( 15 ) متن - به
( 16 ) متن - و ، مپ 2 : زن پير و ، مج + و انگشترين ، گرو كردن ، بنياد + فرستادن
( 17 ) متن و مپ 2 - هزار دينار
( 18 ) مج : كردى