گويند ما ستديم و نهاديم « 1 » و منصور از ما بستد ، آنگاه تو درمانى « 2 » .
امير المؤمنين روى سوى ربيع كرد و گفت : برين مرد به شرع و معاملت چيزى واجب « 3 » نمىشود . ربيع گفت « 4 » : چنانست كه بر لفظ امير المؤمنين مىرود « 5 » . پس منصور آن مرد را گفت : كه « 6 » هيچ حاجت دارى ؟ گفت : دارم « 7 » .
خليفهء روى زمين بفرمايد ربيع را تا نامهء اين بيچاره « 8 » سوى كوفه گسيل كند « 9 » به نزديك « 10 » عيال « 11 » من « 12 » تا « 13 » ايشان بدانند « 14 » كه من به سلامتم ، از آنكه ايشان از سطوت امير المؤمنين « 15 » ترسيدهاند « 16 » . امير المؤمنين را « 17 » از ثبات عزم آنمرد عجب آمد و « 18 » فرمود كه « 19 » نامهء او بستان و « 20 » به كوفه فرست « 21 » پس بفرمود كه ديگر حاجت دارى ؟ گفت : دارم و آن حاجت بزرگ « 22 » است و نمىيارم « 23 » خواست . منصور اجازت فرمود به بازراندن حاجت .
آن مرد گفت « 24 » : امير المؤمنين بفرمايد تا غمّاز را پيش آرند تا من او را ببينم و سوگند خورم به خداى كه جز وى خدايى نيست « 25 » و آفريدگارى كه « 26 » بازگشت همهء خلق بدوست كه از آن بنى اميّه هيچ وديعتى ندارم و
هامش
( 1 ) متن - بگذار تا در قيامت . . . ما ستديم و نهاديم
( 2 ) مپ 2 - آنگاه تو درمانى
( 3 ) مج : درست
( 4 ) مج + گفتم
( 5 ) مپ 2 - كه بر لفظ امير المؤمنين مىرود
( 6 ) مپ 2 و مج - كه
( 7 ) مپ 2 + و آن آنست كه
( 8 ) مپ 2 : سلامتى من + به
( 9 ) مپ 2 : برند ، متن و بنياد + تا
( 10 ) مج - دارم خليفه روى . . . به نزديك
( 11 ) مج : و اطفال
( 12 ) متن + برند
( 13 ) مپ 2 : كه
( 14 ) متن - بدانند
( 15 ) مپ 2 - بدانند كه من . . . سطوت امير المؤمنين ، مج + بر من از من
( 16 ) مج : طمع ببريدهاند ، مپ 2 + تا ايمن شوند
( 17 ) متن - را
( 18 ) مپ 2 - امير المؤمنين . . .
عجب آمد و ، مج + مرا
( 19 ) مپ 2 : تا
( 20 ) مپ 2 - بستان و
( 21 ) مپ 2 : فرستادند
( 22 ) متن : بدان
( 23 ) مج : نمىآرم
( 24 ) مپ 2 - و آن حاجت بزرگ . . . گفت
( 25 ) مپ 2 - كه جز وى خدايى نيست
( 26 ) مج + در دنيا و آخرت