چشمش منگر در فعل دستش نگر . منصور آن شعر بستد « 1 » و ابو زباد « 2 » را تشريف داد و انعام فرمود و او را هيچ نرنجانيد و آن از كمال حلم او بود .
[ سخن مهدى خليفه از عدل خود و مردى كه بشنيدن آن بادى رها كرد ]
حكايت ( 46 ) آوردهاند كه امير المؤمنين مهدى « 3 » به حج رفته بود و در پيش روضهء مهتر « 4 » عليه السلام خطبهاى نيكو گفت و خلق را وعظ فرمود و امر « 5 » و نهى « 6 » واجب داشت . آنگاه عبد اللّه پسر خود را بستود و در بيان عدل و رحمت خود سخن راند و در آن باب اطناب واجب ديد « 7 » .
مردى بر سبيل طنز و راه « 8 » استهزا « 9 » آوازى « 10 » داد و از راه « 11 » بادى رها كرد « 12 » .
يكى از حرس « 13 » بانان « 14 » آن حركت بديد . چون از مسجد رسول عليه السلام برون آمد ، « 15 » آن مرد را بگرفتند و در پيش مهدى بردند و « 16 » حال « 17 » تقرير كردند . مهدى آن مرد را گفت : من پسر عمّ رسول خدايم و امروز خليفهء « 18 » خداى « 19 » منم ، در اثناى خطبه كه شعار انبياست چرا استهزا كردى ؟ آن مرد گفت : كه فضيلت تو را « 20 » از راه حسب و نسب هيچكس « 21 » انكار نتواند كرد « 22 » ، مادام كه خطبه و وعظ و نصيحت مىفرمودى به دل و جان مىشنيدم و چون تزكيت نفس خود و بيان عدل كردن « 23 » گرفتى « 24 » باد رها كردم زيرا كه دروغ گفتن بر جاى راستان « 25 » شنيع بود . مهدى « 26 »
هامش
( 1 ) مج : بشيند
( 2 ) مج + فقيهى
( 3 ) مج - مهدى ، بنياد : كه مهدى خليفه
( 4 ) مج + عالم
( 5 ) مج + معروف
( 6 ) مج + منكر
( 7 ) مپ 2 - و در آن . . . ديد
( 8 ) بنياد : طريق ، مپ 2 و مج - راه
( 9 ) مج + از راه دهان
( 10 ) مج + ى
( 11 ) مپ 2 مج و بنياد + دهان ، بنياد + چنانچه قاعدهء هزالان است
( 12 ) متن + ى
( 13 ) متن : جرس ، بنياد : خرس
( 14 ) مپ 2 - از حرس با نان
( 15 ) مج : آمدند
( 16 ) متن + در
( 17 ) مج + با وى ، بنياد + را
( 18 ) متن : رسول
( 19 ) مپ 2 - خدا
( 20 ) متن و مپ 2 - را
( 21 ) متن و مپ 2 - كس
( 22 ) مپ 2 : نتوانم + تا ، مج + تا
( 23 ) مپ 2 - كردن
( 24 ) متن و مپ 2 و بنياد : كردى
( 25 ) مج : راستگويان
( 26 ) مج + بسيار