كار ترا هرگز ميسر نگردد و اگر حاصل شود آنگاه شود « 1 » كه بسيار خونهاى « 2 » ناحق ريخته شود « 3 » و خلقى از مسلمانان كشته شوند « 4 » و و بال « 5 » آن « 6 » ترا باشد و پديدست كه خود « 7 » ملك دنيا چند است كه بهجهت آن سعادت آخرت را به باد بايد داد ! معاويه ازين سخن به غايت « 8 » برنجيد و لكن خود را به حلم نگاه داشت . گفت : حد خود نگاه نداشتى و سخنان باطل « 9 » بىحاصل گفتى « 10 » و من بىخردى تو آنگاه معلوم كردم كه سخن بر آن پير مقدم قطع كردى « 11 » و ادب « 12 » نگاه نداشتى و اكنون اين غرض بحاصل نشود و « 13 » ميان ما و شما شمشير است و اين كار به صلح و « 14 » صلاح نخواهد آمد
بيت
تا قبضهء شمشير كه پالايد « 15 » خون * تا آتش اقبال كه بالا گيرد ؟
و معاويه ايشان را از غايت حلم هيچ سخن درشت نگفت و كلمهاى كه موجب كوفتگى ايشان باشد بر زبان نراند .
[ جوانى در خانهء خود با دوستى از حجاج بد مىگفت و از اتفاق حجاج آن سخنها را مىشنيد ]
حكايت ( 29 ) آوردهاند كه عادت حجاج يوسف آن بود كه شب با عسسيان « 16 » طوف « 17 » كردى و از احوال و اخبار تفحص بليغ فرمودى .
هامش
( 1 ) مپ 2 : بود
( 2 ) مپ 2 - ها ، مج + به
( 3 ) مج : باشى
( 4 ) متن - شوند
( 5 ) مج + و تبعت
( 6 ) مج + جمله
( 7 ) مپ 2 : پيداست كه مدت
( 8 ) مپ 2 - به غايت
( 9 ) مج : بىطايل
( 10 ) مپ 2 - و سخنان . . .
گفتى
( 11 ) متن : گردانيدى ، مج : منقطع گردانيدى
( 12 ) متن + او را ، مج : حرمت او
( 13 ) مپ 2 - و اكنون . . . نشود و
( 14 ) مج : به
( 15 ) مج : آلايد
( 16 ) مج - با عسسيان : بنياد : عسسان
( 17 ) مپ 2 : طواف