شبى بر عادت معهود مىگشت ناگاه به در سرايى رسيد يكى را « 1 » ديد چراغى « 2 » نهاده و « 3 » با دوستى از دوستان مثالب و مساوى حجاج مىگفت و در آن باب مبالغت مىنمود . حجاج را آتش غضب بر سر دويدن گرفت و « 4 » خانه را نشان كرد و بامداد پگاه كسان « 5 » را فرستاد تا جوان را حاضر كردند . چون جوان « 6 » درآمد با خود سخنى مىگفت و لب مىجنبانيد . حجاج با خواص نشسته بود و مىگفت
شعر
اخفض الصّوت ان نطقت بليل * و التفت « 7 » بالنّهار قبل الكلام
بيت :
به شب مگوى سخن جز كه پست و آهسته * به روزگاه سخن هم به پيش و پس بنگر « 8 »
حجاج پرسيد كه : چه مىگويد ؟ جوان همين بيت مىخواند . حجاج را خنده آمد و خشم او به حلم بدل شد و جرم او ببخشيد .
[ خشم گرفتن مأمون بر فرج رخجى كه چرا در خور شأن و مقام خود زندگى نمىكند ]
حكايت ( 30 ) و يكى از كمال حلم امير المؤمنين مأمون آن بود كه وقتى اصحاب ديوان بر فرج « 9 » بهسبب حساب « 10 » بيست « 11 » هزار درم باقى كردند .
هامش
( 1 ) مپ 2 - يكى را
( 2 ) مپ 2 : چراغى ديد
( 3 ) مپ 2 + يكى را ديد
( 4 ) متن و مج + لكن
( 5 ) متن و مپ 2 + را
( 6 ) مج - جوان
( 7 ) متن و مپ 2 و بنياد : و الفت
( 8 ) متن : به روزگار سخن هم به پيش و پس نيكوست ، مپ 2 : بروزگار سخن هم سر پيش و پس نكوست ، مپ 2 و مج + حجاج اين بيت را مكرر مىكرد چون جوان را درآوردند جوان لب مىجنبانيد .
( 9 ) مپ 2 : ابو الفرج ، مج :
عمر رخجى
( 10 ) مج + معاملتى
( 11 ) مج + و دو