اكناف مسالك او شاهين با كبك مسامحت مىنمود و گرگ با ميش مصالحت مىجست .
شعر
بشامل عدله فى الارض ترعى * مع الأسد السّوائم فى المسام
و لا تعدوا الذّئاب على نعاج * و لا تهوى البزاة الى حمام 1
از شرابخانهء احسان ، كأس افضال « 1 » بر دست افاضل بايد نهاد و از داروخانهء عدل ، سكنگبين تخفيف « 2 » به محروران رعيّت بايد داد و چون ملك موروث و خزانهء « 3 » مكتسب حاصل باشد ، آن اوليتر كه در نهايت اعمار ، به ترك اسفار گفته شود و در ضيافت دولت ، طفيليان مملكت را مرحبايى و طال بقايى 2 شنوانيده آيد كه چون بساط دولت از شادروان مملكت طى پذيرد و ايّام بهار جوانى به خزان پيرى مزاج دى « 4 » گيرد و مال ، دستمال وارث و حادث شود ، شمع زندگانى را جان به لب رسد و چراغ امل « 5 » به باد اجل فرو ميرد ، روزگار « 6 » اين ابيات « 7 » برخواند :
شعر
ما لذّة المرء فى الحياة و ان * عاش طويلا فالموت لاحقها
من لم يمت غبطة يمت هرما * للموت كأس و المرء ذائقها 3
بيت
دست در روزگار مىنشود * پاى عمر استوار مىنشود
شاهدى خوب صورت است امل * در دل و ديده خوار مىنشود
شاد مىزى كه در عروسى مرگ * رنگ چندين نگار مىنشود
هر روز از رقبه « 8 » صباح تا ركبهء رواح و از خروج ظلام تا دخول شام بر مسند مظالم نشستى و در مصالح ممالك « 9 » سخن پيوستى و چون حدقهء ايام به ظلام مكحّل شدى و سجنجلهاى عالم بالا به صيقل كواكب مصقّل گشتى ، با خواص دولت در حجره خلوت
هامش
( 1 ) . آتش : فضل ( تاشكند مطابق متن )
( 2 ) . ازمير : « تخفيف » ندارد
( 3 ) . ازمير : « خزانه » ندارد
( 4 ) . ازمير : ديگر
( 5 ) . ازمير : عمر
( 6 ) . آتش : و روزگار ( تاشكند مطابق متن )
( 7 ) . ازمير : بيتها
( 8 ) . ازمير : قبّه
( 9 ) . ازمير : مملكت