خلق و خصايل او در بسيط زمين و بساط زمان هيچ كس مثل او نشان ندادى « 1 » و زبان روزگار مىگفت :
بيت
جمالش بر سر خوبى كلاهست * بنا ميزد نه رويست آن كه ماهست 1
پدر او را عظيم « 2 » دوست داشتى و از سايه به آفتاب نگذاشتى و گفتى :
رباعى
تنها ز همه جهان « 3 » من و تنها تو * يا من به ميان رسول بايم يا تو
خورشيد نخواهم كه برآيد تا « 4 » تو * تنها روى و سايه نيايد با تو
روزى با جماعتى از خدمتكاران در باغى به تماشا مشغول بود . يكى از عفاريت مردهء شياطين كه به قوّت و شوكت معتضد بود و به آلت و عدّت مستظهر ، بر آن موضع گذشت . نظر بر دختر افكند « 5 » ، به چشم او درآمد و در دل او جاى گرفت . از ميان خدم و خول او را در ربود و به وطن خويش برد . اين خبر به سمع پادشاه رسيد ، قرار و آرام از او « 6 » برميد . در ولايت منادى فرمود كه هركه رنج بردارد و دختر شاه را به سلامت بياورد ، دختر و نيمى « 7 » از ملك ما او را باشد . و در ولايت او « 8 » چهار برادر بودند به چهار هنر معروف ، يكى راهبر استاد و دليل حاذق ، مسالك و مشارع زير « 9 » قدم آورده و طرق و سبل پيش چشم كرده ، در زمينى كه :
شعر
يتلوّن الخرّيت من خوف الرّدى * فيها كما يتلوّن الحرباء 2
بيت
بودى به گه رفتن دريا و قفار * در آب چو ماهى و به خاك اندر مار « 10 »
ديگرى دلير و بيباك ، چنان كه دندان از دهان شير شرزه و مهره از قفاى مار گرزه « 11 »
هامش
( 1 ) . آتش : نمىداد
( 2 ) . آتش : پدر او عظيم او را
( 3 ) . ازمير : خلق ( جاى مصراع اول و دوم در ازمير جابجاست )
( 4 ) . آتش : با ( تاشكند مطابق متن )
( 5 ) . آتش : اوگند
( 6 ) . آتش : وى
( 7 ) . آتش : نيمهاى
( 8 ) . آتش : « او » ندارد
( 9 ) . آتش : به زير
( 10 ) . ازمير : باد
( 11 ) . ازمير : اژدها