شكارى بگيرم ، دزدى عظيم بيباك و صعلوكى بغايت چست و چالاك درآمد و پاى در پشت من آورد و مرا در فراز و نشيب و جر و جوى مىراند « 1 » و من از بيم كارد و شمشير او مىرفتم تا آخر الامر خداى تعالى او را بر من رحيم گردانيد و مرا از چنگال او خلاص و مناص ارزانى داشت ، بر درختى رفت و به ترك من بگفت . بوزنه گفت : ملك را اين تدبير خطا افتاده است كه به چنين محالى « 2 » تن درداده است . هيچ « 3 » آفريدهاى را « 4 » از حيوانات ، قوّت و قدرت آن نبود كه با ملك اين گستاخى « 5 » انديشد و در مقابلت « 6 » با زور بازوى وى « 7 » مقاومت نمايد . اگر مصلحت بيند « 8 » ، بازگردد و درخت به من نمايد تا بنده او را پيش ملك آرد تا ملك پاداش دليرى و جرأت و تعدّى و سفاهت در باب او تقديم فرمايد « 9 » . شير چون اين سخن بشنيد به دمدمهء بوزنه مغرور شد و چون كفتار در جوال گفتار او رفت « 10 » ، بازگشت و با بوزنه روى به درخت آورد « 11 » . صعلوك چون از دور شير و بوزنه بديد ، دانست كه قصد او دارند ، در ميان درخت كاواكى بود ، در كاواك رفت و خاموش بنشست . چندان كه بوزنه بر درخت دويد و به سر كاواك بيرون رفت ، صعلوك دست از كاواك بيرون كرد و خايههاى بوزنه استوار بگرفت و بقوّت بيفشارد ، چنان كه بوزنه بيهوش از درخت بيفتاد « 12 » و جان به خزانهء مالك دوزخ فرستاد . شير چون آن دستبرد مشاهده كرد ، پاى برگرفت و روى به هزيمت نهاد و آن هزيمت « 13 » ، غنيمت شمرد و با خود گفت :
مثل الفرار فى وقته ظفر 1
و گفت « 14 » : هركه به مشورت نادان جاهل و احمق غافل كار كند ، هرگز به هيچ مراد نرسد و
هامش
( 1 ) . ازمير : مىتاخت
( 2 ) . آتش : حالى
( 3 ) . آتش : و هيچ
( 4 ) . آتش : « را » ندارد
( 5 ) . آتش : بستاخى
( 6 ) . آتش : مقاتلت ( تاشكند مطابق متن )
( 7 ) . ازمير : مقابله بازوى او
( 8 ) . آتش : به بيند
( 9 ) . آتش : نمايد
( 10 ) . آتش : به گفتار در جوال شد
( 11 ) . آتش : نهاد
( 12 ) . ازمير : درافتاد
( 13 ) . ازمير : « آن هزيمت » ندارد
( 14 ) . آتش : قبل از اين ، بيتى عربى دارد :فولوا بين ذى روح مفات * و ذى رمق و ذى عقل مطاش