شعر
حتّى اذا نثر التّبلّج ورده * متداركا فطفا على الرّيحان 1
بيت
روز « 1 » آمد و علامت مصقول بركشيد * وز آسمان شمامهء كافور بردميد
درشد به چتر ماه سنانهاى آفتاب * ور چند « 2 » شخص ماه سر اندر سپر كشيد 2
صرصر عواصف « 3 » سپيده بوزيد و شكوفههاى گلزار شام فروريخت . گفتى يد بيضاى كليم از جيب افق برآمد و عصاى او حبايل سحرهء فرعون بيوباريد « 4 » . مرد نگاه كرد ، خود را بر پشت شير شرزه « 5 » ديد نشسته ، با خود گفت : اگر در اين صحرا پياده شوم « 6 » ، شير قصد من كند و مرا با او امكان مقاومت نباشد . همچنان مىراند تا به درختى رسيد ، چنگ در شاخ درخت زد و بر دويد و شير از رنج او خلاص يافت و گفت :
شعر
انّ للّه بالبريّة لطفا * سبق الامّهات و الآباء 3
بيت
به هرحال مر بنده را شكر به * كه بسيار بد باشد از بد بتر 4
و شير از خوف اعادت صعلوك ، به تعجيل مىرفت . در ميان راه بوزنهاى بر او رسيد « 7 » .
چون چشم او بر شير افتاد ، خدمت كرد و شرط عبوديّت و بندگى بجاى آورد « 8 » و گفت :
ملك را از وقايع و حوادث چيزى ظاهر شده است كه اثر تغيّر در هيأت و بشرهء همايون مىتوان « 9 » ديد و علامت تحيّر و تفكّر در ناصيهء ميمون مىتوان شناخت و بدين موضع نامعهود و طريق نامألوف آمدن « 10 » بر سبيل تفرّد و تجرّد موجب چيست ؟ اگر خدمتى هست كه بنده اهليّت مباشرت آن دارد ، مثال دهد تا شرايط امتثال نموده آيد . شير گفت :
دوش به طلب صيد به فلان موضع رفته بودم و در ميان ستوران ايستاده تا فرصتى يابم و
هامش
( 1 ) . آتش : صبح
( 2 ) . آتش : وز حيف ( تاشكند مطابق متن )
( 3 ) . ازمير : عواطف
( 4 ) . ازمير : فرو باريد
( 5 ) . آتش : شرزه شيرى
( 6 ) . آتش : گردم
( 7 ) . آتش : با او دو چهار باشد
( 8 ) . ازمير : اظهار كرد
( 9 ) . آتش : توان
( 10 ) . ازمير : « آمدن » ندارد