و مىترسم كه شاه را از مشورت دستوران ، همان حالت پيش آيد كه آن شير را از مشاورت بوزنه « 1 » و بر وزراى كژ رأى بدفرماى « 2 » او همان حالت « 3 » نازل شود كه بوزنه « 4 » را به استبداد رأى . شاه گفت : چگونه است « 5 » ؟
داستان صعلوك و شير و بوزنه « 6 » 1
كنيزك گفت : بقا باد پادشاه دادگر و خسرو هفت كشور « 7 » را در دادفرمايى و مملكت آرايى . آوردهاند كه در مواضى « 8 » دهور و سوالف سنين و شهور ، جماعتى كاروانيان بر در رباطى مقام كردند و هركس به ما يحتاج وقت خويش مشغول شدند و مالى وافر و تجمّلى فاخر « 9 » با آن جماعت همراه بود و در آن رباط ، صعلوكى متوطّن بود ، چون آن عدّت و اهبت و مال و منال بديد ، طمع دربست « 10 » كه چون عالم به رداى قيرى متردّى شود ، خود را در كاروان افكند « 11 » و دست ظفر به غنيمت رساند كه چنين فرصتى در مدّتى دست ندهد و چنين حالى در حولى روى ننمايد و اگر غفلت و تقصيرى در راه آيد و « 12 » فرصت فايت شود « 13 » ، بعد از فوات اوقات ، ندامت دستگير نبود و پشيمانى مربح نباشد . چون روى زرد و موى سپيد آفاق را به دوده خضاب كردند و طناب خيام ظلام به اوتاد ثوابت و سيّارات دركشيدند و سراپردهء خسرو سيّارگان از ساحت چهار اركان فروگشادند .
شعر
كأنّ الجوّ حبّ مستزار * يراعى من دجنّته رقيبا
كأنّ الجوّ قاسى ما اقاسى * فصار سواده فيه شحوبا 2
صعلوك ، استعداد راست كرد و با سلاح تمام ، گام از در آن رباط بيرون نهاد و آن شبى
هامش
( 1 ) . آتش : حمدونه
( 2 ) . ازمير : بىفرمان
( 3 ) . آتش : داهيه
( 4 ) . آتش : حمدونه
( 5 ) . آتش : « بگوى » اضافه دارد
( 6 ) . آتش : داستان دزد و شير و حمدونه
( 7 ) . آتش : كشخور ( تاشكند مطابق متن )
( 8 ) . ازمير : ماضى
( 9 ) . آتش : مالى فاخر و تجملى وافر
( 10 ) . آتش : بربست ( تاشكند مطابق متن )
( 11 ) . آتش : اوگند
( 12 ) . آتش : واو ندارد
( 13 ) . آتش : گردد