نصيبى ده كه « 1 » :
مصراع
و للارض من كأس الكرام نصيب 1
و بر تو محقّق باشد كه عادت كرام ايّام ، اكرام « 2 » اضياف است و زبان نبوّت « 3 » چنين عبارت كرده است كه : « الضّيف اذا نزل برزقه و اذا ارتحل ارتحل بذنوب قومه » 2 و رعايت حقوق غربا از مراسم اهل ديانت و خداوندان فتوّت است .
شعر
هل الدّهر يوما بليلى يجود * و ايّامنا باللّوى هل تعود « 4 »
الا قل لسكّان وادى الحبيب * هنيئا لكم فى الجنان الخلود
افيضوا علينا من الماء فيضا * فنحن عطاش و انتم ورود 3
بوزنه چون اين كلمات منظوم و منثور سماع كرد ، با خود گفت : اگر چند ميان من و خرس « 5 » مباينتى طبيعى و مباعدتى صنيعى است « 6 » كه به شكل و هيأت و سيرت و صورت ، مخالف يكديگريم امّا اگر در مقابلهء اين مقدّمات و مقامات كه او در بيان زبان آورد و به مراعات جنان و مصافات زبان « 7 » عرض داد ، تكلّفى نكنم و تلطّفى واجب ندارم ، سمت بخل را ارتكاب نموده باشم و ساحت روزگار خود را به « 8 » وصمت بخل و لوث شحّ ، ملوّث « 9 » گردانيده و نصّ تنزيل را كه بدين معنى نازل است ، خلاف روا داشته كه
وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
4 . بوزنه هشاشتى نمود و بشاشتى ظاهر كرد و خرس « 10 » را به لطفى جواب داد و گفت : « مرحبا و اهلا و ناقة و رحلا » 5 . بنشين و بياساى و « 11 » فرود آى و پاىافزار بگشاى .
شعر
و نحن ابو الضّيفان نكرم ضيفنا * بالوان اكرام و انواع انعام 6
هامش
( 1 ) . ازمير : « كه » ندارد
( 2 ) . ازمير : نواختن
( 3 ) . آتش : « از وى » اضافه دارد
( 4 ) . ازمير : بالهوى يعود ( آتش پس از اين ، بيت ديگرى نيز دارد )عهود تقضّت و عيش مضى * بنفسى و اللّه تلك العهود( 5 ) . آتش : خوك
( 6 ) . ازمير : هست
( 7 ) . ازمير : نهان
( 8 ) . ازمير : از
( 9 ) . آتش : آلوده
( 10 ) . آتش : خوك
( 11 ) . آتش : واو ندارد