آفتاب عدل او حجاب گشتهاند و ظلمى شنيع و جورى عظيم كه از فرزند شاه برين بنده رفت ، موجب بدنامى اسلاف و اعقاب او خواهد بود . امّا پادشاه عادل به تحريض و تحريك ساعى نمّام و شرّير كذّاب فتّان ، انصاف بنده نمىفرمايد و گمان برم كه مثل شاه با وزيران « 1 » همچنانست كه شاه كرمان را بود « 2 » با وزيران « 3 » . شاه پرسيد : چگونه بود « 4 » ؟
بگوى « 5 »
داستان شاهزاده با وزير و غولان « 6 »
كنيزك گفت : آوردهاند « 7 » كه در عهود ماضى و ايّام غابر ، پادشاهى بوده است عالم و عادل ، مقبل و مفضل و « 8 » او را فرزندى بود به رزانت عقل مذكور و به شجاعت ذات موصوف « 9 » . جمال او سردفتر « 10 » حسن و خوبى و مقال او فهرست شادى و خرّمى « 11 » . روزى كه جهان ، جامهء جمال نو كرده بود و حلّهء كمال پوشيده ، از پدر دستورى خواست و گفت :
دلم را به تماشاى صحرا نظرى است و جانم را به مطالعهء رياض « 12 » التفاتى كه روزگار بهار و هنگام دشت و مرغزار است .
شعر
فتبسّم النّيروز يوقظ بالنّدى * ورد الرّياض من النّعاس الفاتر
و كأنّها ينهلّ عن قطر الحيا * فيها صغار اللّؤلؤ المتناثر 1
هنگام صيد كردن و ايّام شراب خوردن است كه دست نسّاج طبيعت در طرازخانهء روزگار ، از براى عروس نوبهار ، ديباى هفت رنگ مىبافد و خيّاط دهر به مقراض درخش و خيط « 13 » مطر « 14 » ، حلّهء ملوّن و رداى منقّش مىطرازد .
هامش
( 1 ) . آتش : وزيران او
( 2 ) . ازمير : « بود » ندارد
( 3 ) . آتش : وزير ( تاشكند مطابق متن )
( 4 ) . ازمير : كه چگونه است ؟
( 5 ) . آتش : بازگوى
( 6 ) . ازمير : شاه كرمان با وزيران
( 7 ) . آتش : چنين آوردهاند
( 8 ) . آتش : واو ندارد
( 9 ) . ازمير : موسوم
( 10 ) . آتش : سرجمله
( 11 ) . آتش : بىغمى
( 12 ) . آتش : ربى و رياض
( 13 ) . آتش : خياط ( تاشكند مطابق متن )
( 14 ) . ازمير : « مطر » ندارد