هيبت و دهشت و حيرت ، ساعتى نياسودهام « 1 » و عياذا باللّه اگر بيباكى مكابرهاى كند « 2 » يا مفاجات « 3 » مخاطرهاى افتد ، دست تدارك از تلافى آن « 4 » قاصر ماند و پاى وهم از ادراك « 5 » آن عاجز آيد . بيا تا ساعتى خلوتى « 6 » سازيم و دل از رنج « 7 » گذشته بپردازيم . مرد از عيال منّتى وافر قبول كرد و با خود گفت : الحمد للّه كه عيال را با من موافقتى تمام و مساعدتى بكمال « 8 » است . چون زمانى به هم بودند « 9 » و ساعتى بياسودند ، مرد به استفراغى بيرون آمد و از طوطى سؤال كرد .
مصراع
فما ترى فيما ذكرت ما « 10 » ترى ؟ 1
طوطى گفت :
شعر
ستبدى لك الايّام ما كنت جاهلا * و يأتيك بالاخبار من « 11 » لم تزوّد 2
دوش درين وثاق ، مجمع وفد عشّاق بوده است . بيرون رفتن تو بود و درآمدن جوانى به بالا سرو بستان « 12 » و به چهره ماه آسمان ، رشك سرو جويبار و خجلت لعبت قندهار .
مشك از زلف او مىريخت و ماه « 13 » در دامن جمالش مىآويخت . عكس جمالش خانه روشن كرد چنان كه شمع از وى خجل شد « 14 » و گل رخسارش طارم و صفّه ، گلشن گردانيد چنان كه گل از شرم رويش در عرق ، غرق گشت . جان مىگفت :
بيت
بنام ايزد ، بنام ايزد نگه كن تا توان بودن * غلام آنچنان رويى كه گُل رنگ آرد از رنگش 3
دل از خزينهء سينه اين در مىسفت و به زبان حال مىگفت « 15 » :
هامش
( 1 ) . آتش : نياسوده
( 2 ) . ازمير : آرد
( 3 ) . آتش : و مفاجأ
( 4 ) . ازمير : « آن » ندارد
( 5 ) . ازمير : تدارك
( 6 ) . ازمير : خلوت
( 7 ) . آتش : رنجهاى ( تاشكند مطابق متن )
( 8 ) . آتش : بر كمال
( 9 ) . ازمير : ببودند
( 10 ) . آتش : فما
( 11 ) . ازمير : ما
( 12 ) . آتش : بوستان
( 13 ) . آتش : آفتاب
( 14 ) . ازمير : « چنان كه شمع از وى خجل شد » ندارد
( 15 ) . آتش : دل از خزينهء سينه ندا مىكرد