سخن مادر در پسر مؤثّر شد . با خود گفت دوستان را در سلك امتحان بايد كشيد و بر مضمون ضماير و مكتوم سراير ايشان اطّلاع بايد يافت . اگر بواطن ايشان موافق ظواهر آمد ، فهو المراد ، و اگر به خلاف آن باشد ، من نيز عنان انفاق باز كشم و ركاب تبذير گران گردانم . پيش دوستان [
b
25 ] رفت و گفت : دوش موشى هاونى ده من از آن ما بخورد . جمله تصديق او كردند و گفتند : هاون چرب بوده باشد . آن غرّ جاهل و آن غمر خامل از آن تصديق دروغ و افسوس بىوجه شاد شد .
پيش مادر آمد و گفت : دوستان را در خط امتحان كشيدم و محالى بر ايشان القا كردم . باتّفاق آن ممتنع را به زيور ممكن و زىّ تصديق متحلّى گردانيدند . مادر گفت : اى پسر ! دوست نه آن باشد كه سخن ترا حليت صدق و جليت تصديق كرامت كند ، بلكه دوست آن است كه از سر اخلاص ، خاطر خود را وطن ولا و عطن هواى تو سازد ، و اقطار ضمير خود را از رجس نفاق و رجز خداع پاك دارد .
پسر گفت : عقلا محقّ بودند در آنكه گفتهاند : مناجات با زنان و مشاورت با ايشان محض سخافت و مقناطيس آفت است . و آن سال همچنان در اسراف مال استقلال نمود .
چون اعسار او را دامنگير شد و اقلال او را گريوان گرفت ، نزديك دوستى آمد و گفت : دوش در خانه يك تا نان بود ، موش بخورد . آن محبّ منافق و آن دوست مرايى زفان در تثريب او بگشاد و گفت : اين چنين سخن محال از كثرت دغا و قلّت حيا آيد . . .
من احتياط مىكنم كه احباب تو همين مزاج دارند كه مرا عمر به شصت رسيد ، هنوز يك دوست و نيم دارم ؛ با اين همه امتحان ايشان واجب است و اختبار فريضه . گوسفندى بكشت و در كفن پيچيد و به دوش پسر نهاد .
به در دوستان پسر مىرفت و مىگفت كه : رئيس مست از خانه به در آمد ، سفك را مستبد و هتك را [
a
26 ] مستعد ، او را كشتم و التجا به شما آوردم ، جهت