هر جا كه كسى است قاف تا قاف * از بندگى تو مىزند لاف
هم ملك جهان به تو مكرّم * هم حكم جهان ترا مسلّم
و عجب در آنكه فضل را حركات و سكنات بر وفق اشارت و ارادت من مقصور باشد ، وگر فرمايى تا من اسب مكيدت به روى راى او بردوانم چنان كه در فيلبند حيرتش مىدارم تا تو آن را مشاهدت فرمايى . زبيده زن فضل را به اين فصل كه بر او خواند بستود و به غايت شادمان گشت ، گفت : اگر تو در امضاى اين عزيمت ، هزيمت نروى و آن دعوى به پايان معنى برسانى « 1 » بيرون از آنكه تقلّد منّتها بىمنتها كنم ، اين حلىّ مستعار كه خاطر به ثمن نفايس آن جواهر ، محيط نتواند شد به هديّت ترا بخشم .
گفت : عزازة و كرامة . امروز به عروسى مىروم هر آينه روز پنجشنبه اين كار را آماده و مترقّب باش .
عقد عهد بر اين انديشه بستند . زن فضل روز ميعاد با وثاق « 2 » آمد ، وثوق عهد را ، در خلوتجايى كه انس آشيان فضل بود بنشست . ( شعر )
اقبال مطيع و بخت منقاد * آمد به قرارگاه ميعاد
از حسن اتّفاق جار الجنب « 3 » حرمسراى خلافت بود و دريچهاى بر آن گشوده ، عروس فضل هر هفت كرده « 4 » و بر بالش آسايش نشسته و به دقايق آرايش خود را به تنوّقى « 5 » هرچه نيكوتر بر منصّهء حسن عرض داده . فضل به در بيت المعمور خراميد از حرم ارم نسيم لطف دماغپرور به مشامش رسيد با خود گفت : ( شعر )
اين بوى نه بوى نوبهار است * بوى سر زلف آن نگار است
بويى است عظيم نغز و دلجوى * بادا دل من فداى اين بوى
چون در خانه رفت حجرهء « 6 » خود را ديد بدان زيب و زينت نشسته ، خود به غايت عاشق البيت بود . ( شعر )
چون عشق به صدق ره نمايد * يك خوبى دوست ده « 7 » نمايد
حالى آلت وقاع « 8 » خدمت بضاع « 9 » را قيامى نمود ، از آن كرشمههاى موزون در پوست نمىگنجيد . از غايت شره بادى در سر گرفته و كف بر دهان آورده . فضل را
هامش
( 1 ) . متن : نرسانى .
( 2 ) . وثاق ( به ضمّ ) : اتاق ، خيمه .
( 3 ) . جار الجنب : همسايه ديوار به ديوار .
( 4 ) . هر هفت كرده : كاملا آراسته ، هفت قلم ( حنا ، وسمه ، سرخى ، سفيدآب ، سرمه ، زرك ، خال ، عارضى ) آرايش كرده .
( 5 ) . تنوق : مهارت ، خوش ذوقى ، چيرهدستى .
( 6 ) . حجره : خانهء خرد ، در اينجا مجازا به معنى حرم و همسر به كار رفته .
( 7 ) . متن : صد .
( 8 ) . وقاع : مخالطت نمودن با زن .
( 9 ) . بضاع : همبسترى .