را بنواخت و صد هزار درم صلت فرمود و او را چنان دوست داشتى كه در جوار حرمسراى خود ، نشست جاى او و فرزندانش ترتيب داده بود ملاصقسراى و موافق راى او ، تا بىواسطهء حجاب و رابطهء حجّاب محاورت و مجاورت با او گاهوبيگاه دست دهد . فى الجمله فضل پيوسته بر سرير سرور تكيه زده بودى و خنصر « 1 » رتبتش به خاتم سعادت متختّم . ( شعر )
دولت سبب گرهگشايىست * پيروزهء خاتم خدايىست
با دولتيان نشين و برخيز * زين بخت گريزپاى بگريز
با وجود فضل هيچ كس را وقعى نماند ، از جمله سخن زبيده كه عمدهء عصمت جلال و مخدّرهء سراپردهء اقبال و ستيرهء « 2 » خاندان خلافت و ستارهء آسمان لطافت بود پيوسته مسموع و مطاع بودى در حضرت رشيد سخن او نيز وصيّت رفته بود كه البته نشنود كه نصّ نبوى است : شاوروهنّ و خالفوهنّ * 34 و زبيده چون مىديد كه رشيد همگى راى و رويّت خود بر صواب ديد فضل مقصور و محصور داشته است بدين موجب به غايت پريشان مىبود . ( مصراع )
هر روز غمى و هر زمانى المى .
نه طاقت صبر مىداشت نه شكايت از آن نكايت سودمند مىديد . ( شعر )
و لا خير فى الشكوى الى غير مسعد * و لا بدّ من شكوى اذا لم يكن صبر * 35
وقتى زن فضل در خدمت زبيده رفته بود زيورى چند به عاريت مىخواست از جهت عروسى . زبيده از حالت اصطبار به غايت اضطرار رسيده بود ، گفت : اى عجب ، فضل از خاطر معكوس و ذهن منكوس « 3 » پاى تحكم و تسلّط خود بيش از گليم كشيده است مگر او را معلوم نيست كه دير و زود اين كلاه نخوت از تارك حشمت او بربايند ، او را چنان مىآيد كه جز او كسى را مجال سخنى يا نجح مرامى و مطلبى در خدمت رشيد نباشد البته ، و اين انديشه بس ناصواب كرده است . ( شعر )
گر گشايد ز روى راى ، حجاب * باز داند ره خطا ز صواب
زن فضل گفت : معاذ اللّه كه ما را خود به مكان ملكهء جهان ، معصومهء حرمسراى خلافت ، حجرهء خاصّ سيادت و امامت منّتى « 4 » و اعتدادى تمام حاصل است و از لطفهاى وافر ، منّتى و اعتضادى متواصل ، او را چه ياراى آن باشد كه از بندگى تو لافد ، فكيف كه چنين تجاسر نمايد ؟ ! ( شعر )
هامش
( 1 ) . خنصر ( به كسر خ و ص ) : انگشت خرد .
( 2 ) . ستيره ( به فتح ) : زن پوشيده و پارسا .
( 3 ) . منكوس : نگونسار .
( 4 ) . منّت ( به ضمّ ) : قدرت و قوّت .