نشود كس بكنج خانه فقيه * كم بود مرغ خانگى را پيه
كى شود مايهء نشاط و سرور * هم در انگور شيرهء انگور
از برون مرد مرد قوت نهد * دام در خانه عنكبوت نهد
كودكى در سفر تو مرد شوى * رنجه از راه گرم و سرد شوى .
سنائى .
سفر نيست آهو كه و الا گهر * چو بيند جهان بيش گيرد هنر
ز هرگونه باشد شگفتى بسى * گرد گونهگون دانش از هركسى
خزان و زمستان تموز و بهار * همه ساله در گردشند اين چهار
شب و روز و چرخ و مه و آفتاب * دمان ابر و تند آتش و تيز آب
هميدون همه در سفر كردنند * چپ و راست در تاختن بردنند
هنرشان به كار جهان ساختن * ز گردش پديد است و از تاختن .
اسدى .
چه مردن دگر جا چه در شهر خويش * سوى آنجهان ره يكى نيست بيش .
اسدى .
نگردد مرد مردم جز بغربت * نگيرد قدر باز اندر نشيمن
نهال آنكه شود در باغ بر ور * كه برداريش از آن پيشينه معدن
تواند سنگ را هرگز بريدن * اگر از سنگ بيرون نايد آهن ؟
بجام زر بر دست شه آيد * مروق مى چو بيرون آيد اردن
به شهر و برزن خود در چه يا بى * جز آن كان اندر آن شهر است و برزن
به خانه در ز نور قرص خورشيد * همان بينى كه درتابد ز روزن
اگر مر روز را مىديد خواهى * سر از روزن برون بايدت كردن .
ناصر خسرو .
چو شد به دريا آب روان و كرد قرار * تباه و بىمزه و تلخ گردد و بىبر
ز بعد آنكه سفر كرد چون فرود آيد * بلطف و روح فزايد ز طعم همچو شكر .
عنصرى .
شگفتهاى جهانرا پديد نيست كران * هر آن شگفت كه بينى بود شگفتتر آن
اگر شگفتيها بايدت بپوى زمين * و گر عجايبها بايدت بجوى جهان
هر آن گمان كه برى در سفر شودت يقين * هر آن خبر كه بود در سفر شودت عيان
چو يك عيان نبود در جهان هزار خبر * چو يك يقين نبود زى خرد هزار گمان
كه هر سخن به زبان در توان گرفت و ليك * درست كردن بر عقل هر سخن نتوان
زبان گزاف روانست و عقل ميزانست * گزاف راست نيايد مگر كه با ميزان
نيند بر سر بهتان زبان و گوش بجنگ * هوا و عقل بجنگند بر سر بهتان . . .
قطران .
تغرب عن الاوطان فى طلب العلى * و سافر ففى الاسفار خمس فوائد