تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 2062

مساهمون:

ص٢٠٦٢
نسبتى كه شايسته است و آن قوت ناميه بود آنگاه قوت جاذبه به قوت غاذيه خدمت كنند و به دو مدد رساند و قوت ماسكهء بود كه آن را حفظ و نگه‌دارى كند تا هر قوتى تصرف خود را بنحو شايستهء انجام دهد و متصرف تصرف خود را بكند و قوت هاضمهء باشد كه نهرى المدد بود و آن را مستعد تصرف كند . و قوت دافعهء باشد كه آن چيزهائى كه از غذاها مشابهت نپذيرد دفع كند اين قوتها همه فروع نور اسفهبديه‌اند كه در كالبد انسانند و كالبد انسانى صنم نور اسفهبد بود و بنا بر اين از جهت اعتبارات متعددى كه در نور اسفهبد بود و نيز از جهت اشتراك آن احوال برازخ اين قوتهاى مذكور از نور اسفهبد حاصل شود و دليل بر تغاير اين قوتها وجود بعضى از آنها بود قبل از وجود بعضى دگر و يا بعد از وجود بعضى ديگر و نيز اختلاف آثار وجودى آنها بود و نيز اختلال پارهء از آنها بود در آن هنگام كه پارهء ديگر به كمال بود يعنى با وجود آنكه بعضى از آنها در حد كمال خود بود ، و البته انسان جامع و حائز همهء قوتهاى نباتى و حيوانى بود . درباره خود نور الانوار گويد : جود عبارت از افادهء چيزى بود كه شايسته بود ، بدون عوض ، پس بخشندهء كه در برابر بخشش ، خود خواستار ستايش و ثواب بود بازرگانست و همچنين آن كس كه بدان خواهد خود را از مذمت و مثل آن رهائى بخشد پس در عالم هستى چيزى اشد نورا از آن نبود كه خود در حقيقت نفس خود نور بود آنكه خود متجلى و فياض لذاته بود بر هر قابلى و ذات او براى چيزى ديگر نبود او نور الانوار بود . دربارهء قهاريت انوار عاليه بانوار سافله گويد : نور سافل هيچ گاه بنور عالى محيط نشود زيرا نور عالى همواره وى را مقهور خود كند و لكن چنين نبود كه نور سافل عالى را مشاهدت نكند ، و چون انوار تكثر يابند براى هر نور عالى نسبت بنور سافل قهرى بود و هر نور سافلى را نسبت بنور عالى شوق و عشقى بود . پس نور الانوار را نسبت بجز خود قهرى است و او به غير خود عشق نورزد و بلكه تنها به خود عشق ورزد . زيرا كمالات او براى او ظاهر بود و او زيباترين و كاملترين چيزها بود و ظهور او براى خود شديدتر است از هر ظهورى براى هر چيزى بقياس به خود و غير خودش . و لذت نبود مگر شعور به كمال حاصل از آن جهت كه كمال است و براى او حاصل است و بنا بر اين آن كس كه از حصول كمال غافل بود لذت نبرد و هر لذتى براى لذت برنده به اندازه كمال حاصل براى او و ادراك او بود نسبت به كمال خود و كاملتر و زيباتر از نور الانوار نبود و ظاهرتر از وهم بذات خود و هم به غير خود نبود پس لذت‌آورتر از او هم براى خود و هم براى غير خود نبود ، او تنها عاشق ذات خود بود و معشوق خود و غير خود بود و در سنخ نور ناقص عشقى بود بنور عالى و در سنخ نور عالى قهرى بود نسبت بنور سافل و چون ظهور