فقر تا ترا آگاه كرد ، پس درى گشاد از معرفت تا ترا دوست كرد و خلعتى پوشانيده تا بستاخ كرد .
الهى آتش يافت با نور شناخت آميختى و از باغ وصال ، نسيم قرب انگيختى ، باران فردائيت برگرد بشريت ريختى ، به آتش دوستى ، آب و گل سوختى ، تا ديدهء عارف را ، ديدار خود آموختى الهى همه به تن غريباند و من بجان و دل غريبم ، همه در سفر غريباند و من در حضر غريبم .
الهى هر بيمارى شفا از طبيب خواهد و من بيمار از طبيبم ، هر كس را از قسمت بهرهايست و من بىنصيبم .
هر دل شدهء با يارى و غمگسارى است و من بىيار و غريبم ، همه شب مردمان در خواب و من در بيدار چون باشم ، غنود هر كسى با يار و من بىيار چون باشم .
فقر دو ضربست فقر خلقتى و فقر صفتى . فقر خلقت عام است ، هر حادثه را كه از عدم بوجود آيد و معنى فقر ، حاجت است ، هر مخلوقى را به خالق حاجت است در اول حال به آفرينش و در ثانى الحال بپرورش .
( از عده ج 5 ص 180 - ج 4 ص 167 ) .
عطار گويد :
حديث فقر در دفتر نگنجد * حساب عشق در محشر نگنجد
عجب مىآيدم كاين آتش عشق * چه سودائيست كاندر سر نگنجد
برون نه پاى جان از پيكر خاك * كه جان پاك در پيكر نگنجد
« اذا تم الفقر فهو اللّه » و گفتهاند « الفقراء ثلاثة : فقير لا يسأل و ان اعطى لا يأخذ فذاك من الروحانيين ، اذا سأل اللّه اعطاه » و فقير لا يسأل و ان اعطى قبل ، فذاك من اواسط القوم ، عقده التوكل و السكون الى الله و فقير اعتقد الصبر و مدافعة الوقت فاذا طرقته الحاجة ، خرج الى عبيد الله و قلبه الى الله بالسئوال ؟ » ( طبقات ص 47 ) و باز انصارى گويد : بدان كه فقر دو است يكى آنكه رسول خدا ( ص ) از آن استعاذت كرد و گفت
« اعوذ بك من الفقر »
و ديگر آنست كه رسول خدا ( ص ) گفت
« الفقر فخرى »
آن يكى نزديك كفر است و اين يكى نزديك به حق . اما آن فقر كه بكفر نزديك است ، فقر دلست كه علم و حكمت و اخلاق و صبر و رضا و تسليم و توكل از دل ببرد . تا دل ازين ولايتها درويش گردد .
اما آن فقر كه گفت
« الفقر فخرى »
آنست كه مرد از دنيا برهنه گردد و در اين برهنگى بدين نزديك گردد .
و فى الخبر « الايمان عريان و لباسه التقوى » همانست كه متصوفه آن را تجريد گويند كه مرد مجرد شود از رسوم انسانيت .
( از عده ج 10 ص 58 ) .
و بعضى گويند : فقر قطع علايق و اسباب است .
( از شرح كلمات بابا طاهرى 166 - ج مصباح الهدايه ص 89 ) گنج فقير
دولت فقر طلب كن كه متاع دنيا * هر كجا جمع شود بيم زوالش دارند