( از شرح تعرف ج 3 ص 118 )
چه دانى چيست در كنج خرابات * ز سوز و درد رندان در مناجات
دليلانى كه بينايان راهند * سرير مملكت را پادشاهند
نهاده نام خود هر يك گدائى * دو عالم را زده يك پشت پائى
بر ايشان گرد و عالم عرضه دارند * نظر از جانب حق برندارند
تو خود با رهروان خويشى ندارى * سر سوداى درويشى ندارى
فقر كبريت احمر است و كيمياى * اخضر و آن بكسب بدست نيايد .
( از رسائل خواجه ص 138 ) ابو عبد اللّه خفيف گويد : « الفقر عدم الاملاك و الخروج عن احكام الصفات » .
و بعضى گويند : فقر عبارت از فناء فى اللّه است و اتحاد قطره با دريا و اين نهايت سير و مرتبت كاملان است كه فرمود : « الفقر سواد الوجه فى الدارين » كه سالك كلا فانى شود و هيچ چيز او را باقى نماند و بداند كه آنچه به خود نسبت ميداد . همه از آن حق است و او را هيچ نبوده است .
و بعضى گويند : فقير آن بود كه طبعش از مراد خالى نود « و لا يملك و لا - يملك » و گروهى گويند : فقر كاملتر از صفوتست ( از نفحات ص 11 - گلشن راز ص 99 - 447 - كشف المحجوب ص 25 - 65 - 220 شرح كلمات بابا طاهر ص 161 ) و گفته شده است « الفقر بحر البلاء و العلم سفينته » .
عطار گويد :
در كسوف كاد الفقر از كفر زده خيمه * در زير سواد الوجه از خلق نهان مانده
مصطفى بنور نبوت ، جمال فقر بديد و سر آن شناخت ، فقر را بر دنيا و عقبى اختيار كرد و از نعيم عقبى دل برداشت . و چشم بر آن ننگاشت تا رب الغرة وى را بر آن ستود ،
« ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى »
( از عده ج 1 ص 761 ) .
اى هرگز روزى دلت همره درد فقر نابوده و در همهء عمر يك ساعت يعقوب - وار در « بيت الاحزان » فقر نانشسته ، اى هرگز روزى صفات خود را بنعت فقر در منجنيق مجاهدت نانهاده و هرگز يك لحظه در غار غربت و حال مكنت در متابعت حبيب و صديق جان فدا ناكرده ، گمان بردى كه بىآنكه امروز شربت فقر چشى و لباس رياضتپوشى ، فردا با فقراى صحابه و مردان راه فقر منازل عليين برى ، گمانت خطا است و تدبيرت نارساست .
و فقرا را سه رتبت است ، اول حاجت ، دوم فقر ، سوم مكنت خداست ، حاجت ، سر به دنيا فرود آوردن است ، تا دنيا سد فقر وى كند و خداوند فقر ، دل به دنيا ندهد .
اما بعقبى گرايد و با نعيم بهشت بياسايد ، و خداوند مكنت جز مولى نخواهد نه ناز خواهد ، نه نعمت ، بلكه راز ولى نعمت خواهد .
پير طريقت گفت : اينجا سه مقام است ، مقام اول برقى تافت از آسمان