دم بدم در صحنهء انديشهشان * ثبت و محوى مىكند آن بىنشان
مولانا گويد :
از عمر چون آن رسول اين را شنيد * روشنىاى در دلش آمد پديد
محو شد او هم سؤال و هم جواب * گشت فارغ از خطا و از صواب
اصل را دريافت بگذشت از فروع * بهر حكمت كرد در پرسش شروع
آب صافى در گلى پنهان شده * جان صافى بستهء ابدان شده
محو ميبايد نه نحو اينجا بدان * گر تو محوى بىخطر در آب ران
آب دريا مرده را بر سر نهد * ور بود زنده ز دريا كى رهد
چون به مردى تو ز اوصاف بشر * بحر اسرارت نهد بر فرق سر
اى كه خلقان را تو خر ميخواندهء * اين زمان چون خر بدين يخ ماندهء
گر تو علامه زمانى در جهان * نك فناى اين جهان بين اين زمان
مرد نحوى را از آن دردوختم * تا شما را نحو محو آموختم
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف * ور كم آمد يا بى اى يار شگرف
آن سبوى آب دانشهاى ماست * وان خليفهء دجلهء علم خداست
مَحْوِ ارْبابِ سَرائِر
- ( اصطلاح عرفانى ) و عبارت ازالهء علل و آفات است و مقابل آن اثبات مواصلات است كه بواسطهء رفع اوصاف عبد الله و رفع رسوم و عادات اوست به تجليات صفات حق تعالى
.
مَحْوِ اربابِ ظاهِر
- ( اصطلاح عرفانى ) و عبارت از رفع اوصاف و خصال ذميمه و عادات است و اما در احكام و اكتساب اخلاق حميده ، رجوع به فرهنگ مصطلحات عرفا شود .
مَحوُ الجَمْع
- ( اصطلاح عرفانى ) فناء وحدت در كثرت را محو الجمع گويند رجوع به فرهنگ مصطلحات عرفا شود .
بنده و بندگى همه فانى است * هر چه هست آن ظهور سلطانى است
مَحو العُبُوديَّة
- ( اصطلاح عرفانى ) و عبارت از اسقاط اضافهء وجود است ، رجوع شود باعيان .
مَحو و إثبات
- ( اصطلاح عرفانى ) در زير كلمهء لوح محو و اثبات بيان شد كه اين اصطلاح عرفانى و مأخوذ از قرآن مجيد است كه
« يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ »
و فلاسفه و متكلمان اسلامى به كار بردهاند و گويند مراد نفوس منطبعهء فلكيه است مير داماد گويد : كتاب محو و اثبات زمان است كه ماحى فاسدات و مثبت كائنات است ، ( رجوع شود بلوح و لوح محو و اثبات و لوح محفوظ و قبسات ص 82 - اسفار ج 4 ص 202 ) .
مِحوَرِ زَمين
- ( اصطلاح هيوى ) و آن عبارت از خط موهومى است كه زمين حركت وضعى خود را بدور آن انجام ميدهد و دو طرف محور را دو قطب شمال و جنوب نامند .
( از رياض المحبين ص 33 )
مَحْوى
- ( اصطلاح فلسفى ) سطح