سرائر .
محو عبارتست از دور كردن اوصاف نفوس و اثبات عبارت است از ثابت كردن اوصاف قلوب و بازگشت باصل خويش را نيز گويند :
بوصل خويش راجع گشت اشياء * همه يك چند شد پنهان و پيدا
كه تمام وجودات و كثرات كه ظل و فيء ذات حقاند باز باصل خويش باز - كردند كه فرمود
لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ
عطار گويد :
راه عشق او كه اكسير بلاست * محو در محو و فنا اندر فنا است
فانى مطلق شود از خويشتن * هر دلى كو طالب اين كيميا است
گر بقاء خواهى فنا شو ، كز فنا * كمترين چيزى كه ميزايد بقاست
گم شود در نقطهء فاى فنا * هر چه اندر دو جهان كردند راست
در چنين دريا كه عالم ذرهايست * در ره هست آمدن زهره كراست
و الغاء اضافت وجود است بسوى اعيان ، زيرا كه اعيان شئون ذاتيهاند ، ظاهر در حضرت واحديد به حكم عالميت ، و اعيان عين معلوماتند و ابدا وجود حق است ظاهر در مراياى اعيان .
بعضى گويند محو دور كردن رسوم اعمال باشد باثبات الله « فهو قائم بالحق لا بنفسه » .
بابا افضل گويد :
من محو خدايم و خدا آن منست * هر سوش مجوئيد كه در جان منست
سلطان منم و غلط نمايم بشما * گويم كه كسى هست كه سلطان منست
محو آنست كه خداى متعال بندگان را از رؤيت نفس خود مبرا گرداند به نحوى كه اثرى از اعمال و آرزوهاى نفسانى باقى نماند ( از كشاف ص 1356 - لمع ص 355 ) .
بعضى گويند محو فناى افعال بنده است در فعل حق و آن را سه درجه است محو صفات پست و محو مطلق صفات و محو ذات ( از مصباح الهدايه ص 144 ) .
مظفر كرمانى گويد :
محو هستى و صحو هشيارى بود * آن چه خواب و اين چه بيدارى بود
دو مگو و دو مدان و دو مخوان * بنده را در خواجهء خود محو دان
خواجه هم در نور خواجه آفرين * فانى است و مرده و مات و دفين
بعضى گويند محو رفع اوصاف عادات و اثبات اقامت احكام عباداتست و بنا بر اين كسى كه نفى كند از احوال خود خصال مذمومه را و بجاى آن احوال ديگرى بياورد كه پسنديده باشد او صاحب محو و اثبات است
« يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ »
كه از قلوب عارفين ذكر غير خدا را محو كند و بر زبان مريدان ذكر خدا را اثبات كند .
( از تاريخ تصوف ص 632 - رساله قشريه ص 39 - شرح مثنوى ص 55 - كشاف اسرار ص 94 ) .