ك
ك
- ( اصطلاح ادبى ) كاف مفرده حرف جاره است و آن براى چند معنى است 1 - تشبيه مانند « زيد كالاسد » 2 - تعليل مانند « ويكانه لا يفلح الكافرون » كه در مقام تعجب گويد زيرا كفار رستگار نشوند 3 - استعلا ، چنان كه « كيف اصبحت فيقال كخير » اى على خير 4 - توكيد مانند
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »
كه كاف زائده است . و گاه اسميه به كار برده مىشود و مرادف مثل است و گاه جاره است مانند « يضحكن عن كالبرد » و كاف غير جاره برد دو نوع است يكى ضمير منصوب يا مجرور مانند « ما ودعك ربك » و « ذلك . تلك اياك . إياكما » و ديگر متصل به بعضى از اسماء افعال مانند « حيهلك ، رويدك » ( از مغنى ص 91 ) و نيز ( ك ) كنايت از كفايت و كافى بردن حق است بر بندگان كه فرمود
وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً
پس حق همهء مهمات بندگان را كافى است مهمات دنيائى و آخرتى مادى و معنوى .
مولانا گويد :
كاف كافى آمد او بهر عباد * صدق وعدهء كهيعص
كافيم بدهم ترا من جمله خير * بىسبب بىواسطهء يارى غير
كافيم بىنان ترا سيرى دهم * بىسپاه و لشكرت ميرى دهم
كافيم بىدارويت درمان كنم * كوه را و چاه را ميدان كنم
كائِن
- ( اصطلاح فلسفى ) كلمهء كائن اسم فاعل از كون است يعنى موجود و مقابل فاسد است آنچه موجود است و موجود شود