واقع مىشود و برهم زدن چشم كنايت از عدم التفات و گشادن چشم اشارت بمردمى و دلنوازى است و آثار اين دو صفت است كه موجب خوف و رجاء است و نيز غمزه اشارت باستغناء و عدم التفات است كه از لوازم چشم است .
ز غمزه ميدهى هستى بغارت * ببوسه مىكند بازش عمارت
و اشارت بمرتبت فنا است .
سنائى گويد :
زلف چون پرچين كند خوارى نمايد مشك را * غمزه چون بر هم زند قيمت فزايد نيل را
چون وصال يار نبود گو دل و جانم مباش * چون شه و فرزين نباشد ، خاك بر سر فيل را
و تكثرات جلوههاى حق را گويند :
آن همه غوغاى روز رستخيز * از مصاف غمزهء جادوى اوست
رستخيز آرى كلمح بالصبر * از خدنگ چشم چون آهوى اوست
حفظ گويند
غمزهء شوخ تو خونم بخطا مىريزد * فرصتش باد مگر فكر صوابى دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر * ترك مست تو مگر ميل كبابى دارد
عراقى گويد :
چنان كه غمزهء تو خون خلق مىريزد * عجب نباشد اگر رستخيز انگيزد
فتور غمزهء تو صد هزار صف بشكست * كه در ميانه يكى گرد بر نمىخيزد
ز چشم جادوى مرد افكن شبه رنگت * جهان اگر بتواند دو اسبه بگريزد
فروغ عشق تو تا كى روان من سوزد * فريب چشم تو تا چند خون من ريزد
جان ببايد داد و بستد بوسهء * بر لبش رايگان نتوان نهاد
خون من ز ابرو و مژگان ريختى * تير از اين به در كمان نتوان نهاد
ز غمزه كار عالمى ميسازد و همه را * نيست مىكند و فانى و محو ميگرداند
( شرح گلشن راز ص 573 ) .
از او يك غمزه و جان دادن از ما * و زو يك بوسه و استادن از ما
و فيوضات و جذبات قلبى را غمزه گويند و آن حالاتى است كه بر ارباب سير و سلوك وارد مىشود ( رياض العارفين ص 40 كشاف ص 1560 ) .
عراقى گويد :
چنين كه غمزهء تو خون خلق ميريزد * عجب نباشد اگر رستخيز انگيزد
فتور غمزه تو صد هزار صف بشكست * كه در ميانه يكى گرد بر نمىخيزد
غمگسار
- غمگسار صفت رحمانى حق را گويند كه شمول و عموميت دارد .
غُمَيصا
- بضم غين و فتح ميم ( اصطلاح نجومى ) نام ديگرى است از شعراى شامى و غميصا يعنى كسى كه از چشم او چرك روان بود
غِناء
- ( اصطلاح فقهى ) كلمهء غنا بمد عبارت از كشيدن و كشش آواز است كه مشتمل بر ترجيع مطرب باشد يا آنچه در عرف سرود گويند اگر چه مطرب هم نباشد چه آنكه در شعر باشد يا نثر يا قرآن و جز آن . در تعريف غنا حرام