غ
غايِب
- ( اصطلاح عرفانى ) آنكه از حق پوشيده بود و آنكه از فيوضات پير و مرشد محروم شده باشد و اين امر در موقعى است كه سالك گرفتار خذلان شده باشد و گر نه غايب از نفس ممدوح است كه خودىخود را از وساطت برداشته باشد و به خود نه انديشد كه اساس سلوك اين است .
مولانا گويد :
دست پير از غايبان كوتاه نيست * دست او جز قبضهء الله نيست
غايبان را چون چنين خلعت دهند * حاضران از غايبان بىشك بهند
پيش مهمان تا چه نعمتها نهند * كو كسى كه پيش شه بندد كمر
تا كسى كه هست بيرون سوى در * فرق بسيار است نايد در حساب
آن ز اهل كشف اين ز اهل حجاب * كه منظور از غايب كسى است كه از
حق و حقيقت محجوب است و در مرحلهء علم اليقين است
جهد كن تا رهى يا بى درون * ور نه مانى حلقه وار از در برون
غايب از شه در كنار ثغرها * همچو حاضر او نگه دارد وفا
نزد شه بهتر بود از ديگران * كه به خدمت حاضرند و جان فشان
پس به غيبت نيم ذره حفظ كار * به كه اندر حاضرى زان صد هزار
طاعت و ايمان كنون محمود شد * بعد مرگ اندر عيان مردود شد
چونكه غيب و غايبى روپوش به * پس زبان بر بند و لب خاموش به
اى برادر دستبردار از سخن * خود خدا پيدا كند علم لدن
اوليا اطفال حقاند اى پسر