عنصر در عربى به معناى اصل است چنان كه كلمهء اسقطس ، در يونانى عناصر را باعتبارات مختلف باسامى مختلف ناميدهاند چنان كه گاه بنام اركان اربعه و گاه بنام اصول كون و فساد ناميدهاند رجوع شود به اركان اربعه و اسطقات .
عُنصُرِ اشرف
- ( اصطلاح فلسفى ) مراد عقل اول است رجوع بعقل اول شود
عُنصُرِ أعظَم
- ( اصطلاح فلسفى ) مراد عقل اول است رجوع بعقل اول شود .
عُنصُرِ اوَّل
- ( اصطلاح فلسفى ) مراد عقل اول است رجوع بعقل اول شود
عُنصُرِ قَضيَّه
- ( اصطلاح فلسفى ) مراد ماه قضيه است كه نسبت نفس الامرى باشد آن طور كه هست مانند ضرورت و دوام و غيره ( از كشاف ص 842 ) .
عُنصُرى
- ( اصطلاح فلسفى ) آنچه منسوب به عناصر اربعه مانند مواليد است . ( كشاف ص 960 ) .
عَنقا
- ( اصطلاح عرفانى ) و عنقا عبارت از طاير قدسى است كه محل آن جبل قاف است صدر الدين گويد : عنقا محقق الوجود است نزد عارفان و شك و ترددى در وجود آن ندارند و عقل دهم و فعال را نيز عنقا گويند .
( اسفار ج 4 ص 135 - مبدأ و معاد ص 260 - رياض العارفين ص 40 ) .
و هيولى را گويند و انسان كامل را نيز عنقا گويند .
( رياض العارفين ص 40 ) حافظ گويد :
عنقا شكار كس نشود دام باز چين * كانجا هميشه باد بدست است دام را
در بزم وصل دوست يك دو قدح بر كش و برو * يعنى طمع مدار وصال مدام را
ببر ز خلق و ز عنقا قياس كار بگير * كه صيت گوشهنشينان ز قاف تا قاف است
حديث مدعيان و خيال همكارى * همان حكايت زر دوز و بوريابافست
عراقى گويد :
در صومعه نگنجد رند شرابخانه * عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه
ساقى بيك كرشمه بشكن هزار توبه * بستان مرا ز من باز زان چشم جاودانه
تا وارهم ز هستى و ز ننگ خودپرستى * بر هم زنم ز مستى نيك و بد زمانه
زين زهد و پارسائى چون نيست جز ريائى * ما و شراب و شاهد كنج شرابخانه
چه خوش بود خرابى ، افتاده در خرابات * چون چشم يار مخمور از مستى شبانه
آيا بود كه بختم بيند بخواب مستى * او در كنار و آنگه من رفته از ميانه
بيرون شود چو عنقا از خانه سوى صحرا * پرواز گيرد از خود بگذارد آشيانه
فارغ شود ز هستى ، و ز خويشتنپرستى * بر هم زند ز مستى نيك و بد زمانه
و اشارت به بىنشانى صرف است :
عشقم كه در دو كون و مكانم پديد نيست * عنقاى مغربم كه نشانم پديد نيست
عُنُقُ الحَيَّه
- ( اصطلاحات نجومى ) رجوع به صور كواكب و صور ستارگان شود
عُنُقُ الشّجاع
- ( اصطلاحات نجومى ) .