چند جستم تا بيابم من از آن دلبر نشان * تا گمان اندر يقين گم گشت گم شد يقين اندر گمان
چند گاهى عشق پيمودم يقين پنداشتم * خويشتن را شهره كردم گه چنين و گه چنان
چون حقيقت بنگريدم ذو خيالى هم نبود * عاشق و معشوق من بودم ببين اين داستان
طَعُوم
- ( اصطلاح فلسفى ) طعوم از كيفيات محسوسه مذوقه است صدر الدين گويد : اجسام يا ذوات طعماند يا نه قسم دو را « تفه » گويند و اجسامى كه داراى طعماند نه قسماند : ملاحت ، مرارت ، دسومت و غيره .
( از اسفار ج 2 ص 34 )
طَعام
- ( اصطلاح فقهى ) در عرف گذشته عبارت از گندم بوده است و گويند « التوكيل بشراء الطعام يقع على البر و دقيقه « و در عرف حال نام باشد براى خوردنى و گاه اطلاق شود بر كليهء حبوب .
( از كشاف ص 927 )
طَفرَه
- ( اصطلاح فلسفى ) طفره به معناى جستن در ارتفاع است و بمعنى مطلق جستن است و در اصطلاح معقول انتقال جسم است از جزء مسافتى بجز مسافت ديگر بدون آنكه از اجزاء ما بين عبور كند و محاذى آنها قرار گيرد و بعبارت ديگر انتقال از مسافتى بمسافت ديگر بدون گذشتن از مسافت متوسط .
( از اسفار ج 2 ص 107 ، 111 - شفا ج 1 ص 87 )
طِفلِ رَه
- ( ذوقى ) مبتديان در سير و سلوك . مولانا :
طفل راه فقر چون پيرى گرفت * پيروان را غول ادبيرى گرفت
كه بيا تا ماه بنمايم تو را * ماه هرگز نديد آن مفترى
چون نمائى چون نديدستى به عمر * عكس مه در اب هم اى خام عمر
طفل را با بالغان نبود جدال * طفل را كى حق نشاند با رجال
ميوه گر كهنه شود تا هست خام * پخته نبود غوره خوانندش بنام
گر شود صد ساله آن خام ترش * طفل و غورست او بر هر تيزهش
گر چه باشد ريش و موى او سپيد * هم در آن طفلى خوفست و اميد
طفل ره را فكرت مردان كجا است * كو خيال او و كو تحقيق راست
طفل را چه فكرت آيد در ضمير * يا چه انديشه كند همچون كه پير
فكر طفلان دايه باشد يا كه شير * يا مويز و جوز يا گريه نفير
آن مقلد هست چون طفل عليل * گر چه دارد بحث باريك و دليل
آن تعمق در دليل و در شكيل * از بصيرت مىكند او را گسيل
از بليس او پيرتر خود كى بود * چونكه عقلش نيست اولا شىء بود
طفل گيرش چون بود صاحب كمال * پير باشد در هنر آن خوش خصال
طفل گيرش چون بود عيسى نفس * پاك باشد از غرور و از هوس
طَلاق
- ( اصطلاح فقهى ) و در لغت