بدون لحاظ و توجه بر جنبههاى ديگر آن يعنى وجود از آن جهت كه وجود است نه وجود با لحاظ تركيب آن با ماهيت و نه با لحاظ تشخص و تعين خاص آن به محل معين يا شخص معين و يا وجود ممكن و واجب و اجسام و اجرام و غيره .
( از اسفار ج 1 ص 11 )
صَرفَه
- ( اصطلاح هيوى و نجومى ) و عبارت از دوازدهمين منزل از منازل قمر بود و علامت آن ستارهايست روشن از اوسط قدر اول و آن را منجمان ذنب الاسد گويند چون بنزد آنها بمنزلهء ذنب اسد است و قضيب الاسد هم گويند چون بعضى آن را بمنزلهء قضيب دانند و صرفه بدان جهت گويند كه در وقت طلوع آن هواء از گرم شدن منصرف شده ببرودت ( از بيست باب ملا مظفر ) صرفه بفتح صاد و سكون راء
صَريح
- اين اصطلاح ادبى و اصولى است و لفظى است كه مقصود از آن هويدا باشد بسبب كثرت استعمال . ( از كشاف ص 900 ) .
صَعق
- ( اصطلاح عرفانى ) صعق رعد شديد و بىهوشى را گويند و صوت شديد را گويند و در اصطلاح « فناء عند التجلى » ربانى است و بالجمله فناء در حق است .
در مقام تجلى ذاتى كه فرمودند « و خر موسى صعقا » .
چون هستى موسى در آن « صعقه » از ميان برخاست و بشريت وى با كوه دادند ، نقطهء حقيقى را تجلى افتاد ، اينك ماييم ، چون تو از ميان برخاستى ، ما ديدهوريم .
الهى : يافته ميجويم ، با ديدهور ميگويم ، كه دارم ؟ چه جويم ؟ كه مىبينم ؟ چه گويم ؟ شيفتهء آن جستجويم .
الهى بهاى عزت تو جاى اشارت نگذاشت ، با قدم وحدانيت تو ، راه اضافت برداشت ، تا گم گردد ، آنچه راهى در دست داشت ، ناچيز شود هر چه مىپنداشت ( از عده ج 3 ص 733 ) .
( رجوع به كشاف ص 850 شود ) .
صُغرى
- ( اصطلاح منطقى ) مقدمه اول را در قياس اقترانى صغرى و دوم را كبرى گويند .
رجوع شود باصغر و اكبر و قياس اقترانى و . . .
( از اساس الاقتباس ص 191 )
صَفا
- ( اصطلاح عرفانى ) صفا پاكى و در مقابل كدر است و در اصطلاح خلوص از ممازجت طبع است و دورى از مذمومات است و صفا از صفات انسان است و آن را اصلى است و فرعى ، اصلش انقطاع دل است از اغيار و فرعش خلوت است از دنياى غدار ( كشاف ص 895 ) ( لمع ص 338 - شرح منازل ص 174 ) :
شاعر گويد :
در بند صفا باش كه بسيار بد است * با مردم درويش مكدر بودن
صَفاءُ الذِّهن
- ( اصطلاح عرفانى ) صفاى ذهن عبارت از استعداد نفس است براى استخراج مطلوب بدون زحمت ( كشاف 89 - كشف المحجوب ص 35 ، 37 ) .
هر كه صفا و محبت حق در دل او منزل كرد كدورت طبيعت دنيا و قبول خلق از دل وى رخت برداشت .
( از عده ج 9 ص 88 )