تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 947

مساهمون:

ص٩٤٧
امكان ندارد كه باشد و اگر چه وجود يكى بيش نيست اما اين يك وجود ظاهرى دارد و باطنى دارد باطن اين يك وجود نور است و اين نور است كه جان عالم است و عالم مالامال اين نور است ، نورى است نامحدود و نامتناهى و بحرى است بىپايان و بىكران ، حيات ، علم ، ارادت و قدرت موجودات از اين نور ست ، طبيعت و خاصيت و فعل موجودات ازين نور است بلكه خود همه اين نور است ، پس باطن وجود واحد نور است و آن جان عالم است و ظاهر اين وجود مشكات اين نور است و مظاهر صفات اين نور است ، افراد موجودات جمله يك بار مظاهر صفات اين نورند . شيخ ما گفت : من بدين نور رسيدم و اين درياى نور را ديدم ، نورى بود نامحدود و نامتناهى و دريايى بود بىپايان و بىكران ، فوق ، تحت ، يمين ، يسار و پس نداشت در آن نور حيران ماندم . هر كه بدين درياى نور رسيده باشد و درين درياى نور غرق شده باشد آن را علامات بسيار باشد با خلق عالم بيكبار به صلح باشد و به نظر شفقت و مرحمت در همه نگاه كند و مدد و معاونت از هيچ كس دريغ ندارد و هيچ كس را بگمراهى و بىراهى نسبت نكند و همه را در راه خداى داند و همه را روى در خداى بيند . عزيزى حكايت مىكند كه چندين سال خلق را بخداى دعوت كردم هيچ كس سخن من قبول نكرد ، نوميد شدم و ترك كردم و روى به خدا آوردم ، چون به حضرت خداى رسيدم جمله خلايق را در آن حضرت حاضر ديدم ، جمله در قربت بودند با خداى مگفتند و از خداى مىشنودند . روح انسانى را نسبت بآمدن و رفتن و نسبت بنادانى و دانائى احوال بسيار و اسامى بىشمار است روح انسانى چون نزول مىكند افول نور است و چون عروج مىكند طلوع نور است و چون نزول افول نور است پس نزول روح انسانى شب باشد و چون عروج چشمهء علم و حكمت در دل وى بگشايد نور هدايت تحفهء نقطهء دل وى گرداند چنان كه فرمود
« فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ »
كه دل بندهء مؤمن بهاء ندارد و عرش و فرش طفيل دل بندهء مؤمن است ، آينهء كه رخسار آبكار معانى و انوار ديدار سبحانى توان ديد دلست ، جام گيتىنماى كه حقايق اوصاف ربانى و دقايق الطاف يزدانى در وى مشاهده توان كرد دلست ، شاهبازى كه گاهى بر كنگرهء عرش نشيند و گاهى در دامن فرش آشيان سازد دلست ، عندليبى كه گاه بر شاخ طوبى قرار گيرد و گاه بر روضهء رضا دوحهء بقاء پرد دلست .
ما خانهء دل جاى تمناى تو كرديم * در خانه چراغ از رخ زيباى تو كرديم شوريده‌سرى جمله گرفتيم بگردون * وانگه چو سر زلف تو سوداى تو كرديم ديديم دل و عقل ز خود دور به صد گام * زان روز كه از دور تماشاى تو كرديم
دل خلوتخانهء نجيب خداست كه هر گاه از آلودگيهاى طبيعت پاك گردد انوار الهى در او تجلى كرده متجلى به جلوه‌هاى محبوب گردد . و « زيت » امداد فيض الهى است كه حاصل از شجرهء مباركه زيتونه و نشأت مقدسهء مصطفويه است كه از جهت كمال اعتدال و